درباره وب

«ما باید امروز، به سمت تغییر خودمان، به سوی الگوهایی که اسلام معیّن کرده است، پیش برویم باید خودمان را اصلاح کنیم، اخلاق خودمان را درست کنیم، خودمان را از لحاظ باطن، به خدا نزدیک کنیم. به عنوان یک فرد، مجاهدت شخصی بکنیم. آیات خدا را به دل خودمان بخوانیم و دل را به خدا نزدیک کنیم. این وظیفه ماست. مقام معظم رهبری
لینک دوستان
جستجوی وب
سه نفر شادگانی و سه نفر تهرانی با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه تهرانی هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که شادگانی ها سه نفرشان يک بليط خريده اند..... يکي از تهرانی ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از شادگانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم . همه سوار قطار شدند. تهرانی ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما شادگانی ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. تهرانی ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است . بعد از کنفرانس تهرانی ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار شادگانی ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر تهرانی ها يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه شادگانی هيچ بليطي نخريدند. يکي از تهرانی ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از شادگانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. سه تهرانی و سه شادگانی سوار قطار شدند، سه تهرانی رفتند توي يک توالت و سه شادگانی هم رفتند توي توالت بغلي تهرانی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از شادگانی ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت تهرانی ها و گفت: بليط ، لطفا !!!
موضوعات مرتبط: اخبار  شادگان
برچسب ها: هوش شادگانی

تاريخ : چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ | 22:42 | نویسنده : |

در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن . . .

در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن . . .



موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: تفاوت فرهنگی

تاريخ : دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ | 20:26 | نویسنده : |

www.toppatogh.com | داستان اینترنتی قدرت بیان

بهروز دوست صمیمی احمد در سر راه مسافرتشان به شیراز

پس از سفارش صبحانه در رستوران به احمد گفت:

یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.

پنج دقیقه بعد، بهروز با دست خالی برگشت.

در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

احمد از او پرسید: چی شده؟

بهروز جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم

و هزار تومان به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،

اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.

به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.

فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.

واقعم عصبانی شدم. بهروز در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی

شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.

 

احمد در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.

بعد از صبحانه به بهروز گفت که یک لحظه منتظر باشد

و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم همشهری بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک هزار تومان دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به احمد داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که احمد با غنیمت جنگی اش برگشت، بهروز در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
  احمدخندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: بیان منطقی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ | 20:11 | نویسنده : |


دمکراسی میگوید: رفیق، حرفت رو خودت بزن نانت را من میخورم .


مارکسیسم میگوید: رفیق  نانت رو خودت بخور حرفت را من میزنم.

فاشیسم میگوید: رفیق  نانت را من میخورم .حرفت را هم من میزنم و تو فقط برای من کف بزن

اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را هم خودت بزن و فقط من برای اینم که تو به این حق برسی

اسلام دروغین میگوید : تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم وووو حرف بزن اما آن حرفی که ما میگوییم


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب ها: تفاوتها

تاريخ : یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ | 20:36 | نویسنده : |

تاريخ : یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ | 20:18 | نویسنده : |

دلهای پاک خطا نمیکنند فقط سادگی میکنند و امروز

سادگیم

پاک ترین خطای زندگیم شد.......... 

دستامو محکم بگیر عزیزم اونایی که پا پیچت شدن خداکنه بمیرن.....

میدونی چی بیشتر از همه آدمو نابود میکنه اینکه هرکاری در توانت هست براش انجام بدی بعد بگه مگه من ازت خواستم؟؟؟؟؟

ای لعنت به تو...که سهم من از تو فقط گریه و بیقراری و دلتنگیهای وقت و بی وقت و سهم تو از من بیخیالی و خوشیهای وقت و بی وقت....

لعنت به تو که فراموش شدنی نیستی حتی تو لحظه های خوشم....شانه هایت رفت....

سرم افتاد....دلم شکست.... 

وقت رفتن منو به خدا نسپارد نمیدونم منو فراموش کرده بود یا خدارو....

نمیبخشمت.......


موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه
برچسب ها: دل پاک

تاريخ : یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ | 20:13 | نویسنده : |

یه عطرایی...........

یه آهنگایی..........

یه تکه کلامایی.........

یه جاده هایی........ 

یه کارایی..........

یه روزایی.........

شاید اینا چیزایی نباشه اما گاهی خیلی عذاب آورن برا یه آدمایی..........

آره میخوام بگم سوت پایان را بزنید صداقت وپاکی ام حریف هرزگی زمانه نمیشود.....قبول میکنم باختم!!

هرکسی رو میتونستم دوس داشته باشم اگر دوست داشتن را از تو شروع نمیکردم.

چرا اینطوری به نوشته هام نگاه میکنی؟؟؟؟؟تنها ندیدی؟؟؟؟؟بمن نخند منم روزگاری عزیزدل کسی بودم!!

هیچگاه نفمیدم چه رازیست بین دل و دستم؟؟؟؟؟؟؟از دستم رفت به هرچه دل بستم!!!!!

هی با توام !!!!!!هی روزگار!!!!!من به درک خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان همه ی درد من این است....

یک نفر در زندگی من هست که نیست.........!!!!!!!


موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه
برچسب ها: بازی روزگار

تاريخ : یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱ | 20:8 | نویسنده : |


موضوعات مرتبط: کاریکاتور
برچسب ها: کاریکاتور , گرانی تخم مرغ

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 22:31 | نویسنده : |
  بسیاری از افرادی که روز خود را پشت فرمان خودرو می گذرانند و یا از پله زیاد تردد می کنند دچار مشکلاتی در زانو می شوند. زانو درد می تواند به دنبال خود بیماری های دیگری نیز داشته باشد و به همین دلیل باید آن را جدی گرفت و درمان کرد.

ورزش های متفاوتی وجود دارد که می تواند به شما در کاهش درد زانو کمک کند و یا در شرایطی آن را کاملا بهبود ببخشد.

کشش کف پا و زانو


این نرمش یکی از راحت ترین و همچنین موثرترین ورزش هایی است که می توانید آن را انجام دهید. روی زمین دراز بکشید و هر دو پای خودتان را صاف روی زمین قرار دهید. زانویی که بیشتر درد می کند را خیلی ارام جمع کنید و در این جالت چند ثانیه ای نگه دارید. سپس دوباره آن را به حالت اولیه باز گردانید. این کار را 5 بار با هر پا تکرار کنید.

کشش با دیوار


در این نرمش هر دو زانوی شما فشاری را تحمل می کنند که با گذر زمان می تواند برای آن ها خوب باشد. به دیوار تکیه دهید و سپس به ارامی زانوهای خودتان را تا 30 درجه خم کنید و بعد از 5 ثانیه به حالت اول بازگردید. این کار ورزش یکی از بهترین ها برای درمان زانو درد است.

نرمش با پله


پله شاید برای زانو درد خیلی خوب نباشد اما اگر درست بتوان با ان ورزش کرد می تواند برای درمان آن مفید هم باشد. یک از تشک های مخصوص نیز می توانید برای این ورزش استفاده کنید. یک پله کوتاه پیدا کنید بدون اینکه فشاری به زانوها وارد کنید یک قدم روی پله بگذارید و سپس دوباره به حالت اول بازگردید.

کشش پا


حرکات کششی از جمله بهترین نرمش های مخصوص زانو هستند. به بغل روی زمین دراز بکشید و پاهایتان را کاملا صاف و روی هم قرار دهید. سپس پای خود را به بالا حرکت دهید و آن را در این حالت نگه دارید. این حرکت را 3 تا 4 بار برای هر پا و به مدت 20 ثانیه تکرار کنید. این نرمش بسیار سخت است و باید استراحت بین هر بار انجام دادن آن داشته باشید.

موضوعات مرتبط: تحلیل ورزشی
برچسب ها: ورزش هایی برای زانو درد

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 21:35 | نویسنده : |


دیگر نمیدانم چه بگوییم و چه چیزی را به توصیف بکشانم. انگار تمام کلمات ته گرفتند و چیزی برای گفتن باقی نمانده است.
انگار چشمانم را بسته ام و دیگر نظاره گر هیچ چیزی نیستم
و گویی کاملا نسبت به اطرافم بی تفاوت شده ام و احساسی برای ابراز نمی بینم.
 مثل اینکه سازهایم برای رقصیدن از بین رفته اند.
 
 ممکن است دلیلش این باشد:

     زندگی آنطور که بخواهد پیش می رود حتی اگر من نخواهم...


موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه
برچسب ها: زندگی

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 21:18 | نویسنده : |


موضوعات مرتبط: تصاویر

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 20:45 | نویسنده : |
اما شما چگونه می‌توانید عسل اصل و خوب را از عسل تقلبی تشخیص بدهید؟ روش‌های زیادی که در حقیقت به افسانه شباهت دارد، در این‌باره شنیده می‌شود. مثلا می‌گویند اگر عسل شکرک بزند، تقلبی است یا اینکه رنگش باید کهربایی باشد یا اینکه اگر آن را در ظرف بریزیم، نباید رشته‌اش قطع شود، اما باید گفت که هیچ کدام از این روش‌ها، برای تشخیص عسل اصل از تقلبی، جواب نمی‌دهد.

عسل طبیعی و خالص، اصلا باید شکرک بزند. آنزیم‌ها و قند موجود در عسل باعث شکرک زدن آن می‌شود. اجسام خارجی از قبیل ذرات موم، گرده گل یا حتی گرد و غبار می‌توانند به‌عنوان هسته تبلور باشند. شاید بتوان گفت که عسل طبیعی و خالص را فقط می‌توان در آزمایشگاه‌های مواد غذایی از انواع تقلبی تشخیص داد.

تقلب در ساخت عسل به روش‌های متنوعی انجام می‌شود به صورتی که حتی اگر شما را بالای سر یک کندوی عسل هم بردند، باز هم نمی‌توانید مطمئن باشید عسل‌های روی شبکه موم‌های این کندوها تقلبی است یا اصل. یک روش تقلب در ساخت عسل این است که مواد گلوکزی را در آب و شیره گیاهان حل می‌كنند و به‌صورت عسل درمی‌آورند. راه دیگر این است که به جای گیاهان، زنبورها را با آب قند تغذیه ‌کنند. این عسل در آزمایشگاه به علت درصد بالای ساکاروزی که دارد، قابل‌تشخیص است، اما در مغازه‌های عسل‌فروشی تقریبا غیر ممکن.

یکی از روش‌های کمی مطمئن برای شناخت عسل خوب، این است که آن را داخل یک لیوان آب سرد بریزید. اگر قطره‌های عسل حل نشدند و ته لیوان ته‌نشین شدند، عسل اصل است، اما اگر عسل در آب حل و ذرات آن به صورت رشته‌هایی در آب ناپدید شدند، احتمال اینکه آن عسل تقلبی باشد بیشتر است.
چگونه با یک لیوان آب، عسل اصل را بشناسیم؟
 
موضوعات مرتبط: تغذیه
برچسب ها: عسل خوب

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 15:33 | نویسنده : |
سنگ كليه انواعي مثل كلسيمي، اسيد اوريكي، سيستئيني و عفوني دارد.

اگر كليه سنگ‌ساز داريد، ادرار كردن از ميان صافي يا فيلتري توري مانند سبب دسترسي احتمالي شما به سنگ‌هاي كوچك دفع شده خواهد شد.

ابتدا بايد نوع اين سنگ‌ها از طريق آزمايش مشخص شود، زيرا اطلاع از نوع سنگ در شيوه درمان، كاهش آن و آنچه بايد خورد يا نخورد، اهميت بسيار دارد.

افراد چاق، كساني كه قبلا سنگ كليه داشته‌اند، آنها كه عادت به نوشيدن آب كافي ندارند، اشخاصي كه ميزان كلسيم يا اسيد اوريك در آزمايش ادرارشان زياد است، بيماران دچار پركاري غده پاراتيروئيد، مصرف‌كنندگان گوشت و مواد پروتئيني زيادتر از حد تعادل و... بيش از ديگران مستعد ساخته شدن و افزايش سنگ در كليه‌اند.

به طور كلي بهترين خوردني، آب و بدترينش نمك زياد است. از آن‌جا كه سنگ كليه اغلب به سبب كمبود آب در بدن، تعريق زياد، زندگي در مناطق خشك و كم‌آب، ساخته يا حجيم‌تر مي‌شود، تغيير عادات خوردن، نوشيدن بيشتر آب و كاهش نمك مصرفي، ميزان و حجم سنگ را كم مي‌كند.راحت‌تر و مطمئن‌تريد اگر به قدري آب بخوريد كه روزانه حداقل دو تا دو و نيم ليتر ادرار كنيد.

مقدار مورد نياز نمك براي هر فرد، روزانه كمتر از شش گرم است، اما يادتان باشد فقط نمكي را كه از نمكدان روي غذا مي‌پاشيد مبناي محاسبه ندانيد؛ به اغلب خوراكي‌هاي آماده نيز قبلا نمك افزوده شده و بايد حساب شود.متخصصان اورولوژي و كليه و ادرار، بهترين كساني‌اند كه مي‌توانند فهرست خوردني‌ها و مقدارشان را بر حسب نوع سنگ بگويند.

تشكيل سنگ‌هاي كلسيمي در كليه‌هاي سنگ‌ساز شيوع بيشتري دارد؛ ساخت اين سنگ‌ها با خوردن داروهاي تجويز شده از سوي پزشك كم مي‌شود كه معمولا حاوي فسفات سديم يا تركيبات افزاينده ادرار مثل سينترات پتاسيم است.كساني كه سنگ‌هاي كليه آنها از نوع اسيد اوريك است مي‌توانند پس از مشورت و دستور پزشك، مقداري جوش‌شيرين مصرف كنند. جوش‌شيرين يا داروهايي با خاصيت آن، باعث قليايي شدن آب اسيدي درون كليه‌ها مي‌شود.


موضوعات مرتبط: تغذیه
برچسب ها: بهترین سنگشکن کلیه

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 15:30 | نویسنده : |

خَستــــه ام....!

امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم...

خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد...!



موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه
برچسب ها: روزگار من

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 15:20 | نویسنده : |


امروز برای هرکی یک جوری هست
بد ,خوب , یا معمولی
ولی
هر کسی جوری خوشبختی حس کرده
در هر موقعیتی......
.....
...
طعم خوشبختی را میتوان ته جوی یک خیابان در پایین ترین نقطه شهر پیدا کرد !!!
این را یک پسر بچه ی گدا بعد از پیدا کردن یک سکه ۱۰۰ تومانی از ته جوی به من گفت...
چه روز گندی بود امروز ... داریم به خاک سیاه میشینیم
امروز فقط ۵ میلیون فروش داشتم !!!!
این را یکی از تجار قدیمی بازار به دوستش میگفت و من شنیدم
دنیای این روز های ما....
یکی به قرص نانی که ندارد راضیست
یکی از کوچکی خانه ۵۰۰ متری اش حرف میزند
یکی گوشت شتر مرغ میخوره و براش گوشت شکار آهو طلایی که نسلش داره منقرض میشه میارند..,
یکی 3 ساعت تو صف مرغ یخی که تاریخش 3ماه گذشته تا بتونه 2تا بخره....
شرم باد بر من ...
یا بر این دنیا....
من دیدم پیره زنی پای مرغ را برای سوپ میخرید و من و رفیقم.. گوشت لختی برای سگش...
و دیدم اوج خوشبختی پیره زن را هنگامی مرد پانصد تومان کمتر از او گرفت..
"خوشبختی "
صاحب تو کیست ..
چگونه ترا تقصیم میکند....
عدالت تو کجایی؟؟؟
تو را چه شده ؟
چرا پاکترین و معصوم ترین دخترا به دست گرگ صفتان می افتد..
چرا مردان نیک گیر زنان بی حیا زالو صفت...
این رسم ماست ...؟
این رسم ایمانمان هست...؟
یا جواب پاک بودن....؟
نمیدانم تو که میخوانی دنیا را چگونه میبینی ؟

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: دنیای ما

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 15:7 | نویسنده : |


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: قوت قلب

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 13:52 | نویسنده : |

فـرزندم! SMS اینقدربازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی. هـان ای پسـر! اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست. پسـرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان. هـان ای پسـر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان.. خواستی فرنگ بروی برو... اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت بد نگو پسـرم! در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن. پسـرم! گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محلیشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار. پسـرم! سخت تریـن کـار عالـم فهماندن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.نمی توانی...خدا از احمق ها دست کشید پس تو هم.... پسـرم! با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن. هـان ای پسـر! در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو.. ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند. پسـرم! در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است. پسـرم! وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد. پسـرم! موقع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن. پسـرم! اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ، تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.. پسـرم! هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد. پسـرم! اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه ، خود دانی.. پسـرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن.. مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. پسـرم! راه تو را می خواند.. اما تو باور مکن

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: وصیت پدر

تاريخ : جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ | 23:1 | نویسنده : |
 
التماس اوباما!/ کارتون: جواد طریقی اکبرپور

موضوعات مرتبط: کاریکاتور

تاريخ : جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ | 12:18 | نویسنده : |

داستان ذیل در مورد شخصی است که عاشق دختر همسایشان شده است.او برای رسیدن به عشقش هر کاری می کند ولی نهایتا متوسل به درگاه امام زمان(عج) می شود و اخرش را هم که معلوم است….اما نکاتی بسیار تامل بر انگیز در این داستان وجود دارد.من جمله اینکه زیارت وجود مقدس حضرت می تواند نصیب هر کسی بشود (و این نیست که خاص عرفا یا خواص باشد) و ثانیابرای دیدار حضرت لازم نیست که حتما در خواست بسیار عارفانه ای داشته باشی.ظاهرا کیفیت درخواست مهم است نه نوع در خواست.اینکه هر چی می خواهی را خالصانه طلب کنی.در هر صورت این داستان را با دقت مطالعه کنید.

عالم ثقه شیخ باقر کاظمی مجاور در نجف حدیث کرد که در نجف اشرف مرد مومنی بود که او را شیخ محمد حسن سریره مینامیدند . او در سلک اهل علم و مرد با صداقتی بود . بیمار بود و در نهایت تنگدستی و فقر و احتیاج زندگی می کرد. حتی قوت و غذای یومیه خود را نداشت و بیش تر اوقات به خارج نجف در بیابان نزد اعراف اطراف نجف می رفت تا این که قُوت و آذوقه ای برای خود تهیه کند امّا آنچه به دست می آورد او را کفایت نمیکرد . با همین حال, سخت دوست داشت با دختری از اهل نجف ازدواج کند که عاشق او شده بود و او را از خانواده اش خواستگاری کرده بود اما فامیل های آن زن به سبب فقر و تهیدستی شیخ به او جواب مثبت نداده بودند و او از جهت این ابتلا در همّ و غمّ شدید بود .

هنگامی که تهی دستی و بیماری او شدت یافت و از ازدواج با آن زن مایوس شد تصمیم گرفت چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه برود تا بلکه حصرت صاحب الامر عجل اللّه فرجه را از ناحیه ای که نمی داند ببیند و مراد خود از او بگیرد .

شیخ باقر میگوید : شیخ محمد گفت : من چهل شب چهارشنبه مواظبت کردم بر رفتن به مسجد کوفه ! هنگامی که شب آخر فرا رسید شب زمستانی و تاریکی بود و باد تندی می وزید و کمی هم باران می بارید و من هم در دکّه های درب ورودی مسجد کوفه یعنی دکّه شرقی مقابل در اول که هنگام ورود به مسجد طرف چپ است نشسته بودم و نمی توانستم به سبب خونی که در اثر سرفه از سینه ام می آمد به داخل مسجد بروم و با من هم چیزی نبود که خود را از سرما حفظ کنم و این وضعیت سینه ام را تنگ کرده و بر غم و غصه من شدت بخشیده و دنیا در چشمم تیره شده بود و با خود فکر می کردم که این ۳۹ شب ا پایان گرفت و این آخرین شب است و من کسی را ندیدم و چیزی هم بر من ظاهر نشد و من گرفتار این سختی عظیم هستم و این همه سختی و مشقت و ترس را در این چهل شب تحمل کردم که از نجف به مسجد کوفه آمدم و حاصل آن یاس و ناامیدی از ملاقات و برآورده شدن حاجاتم بود .

در این اثناء که در اندیشه بودم و کسی در مسجد نبود آتشی روشن کردم تا قهوه ای را که از نجف با خود آورده بودم گرم کنم . زیرا عادت به آن داشتم و نمیتوانستم آن را ترک کنم و قهوه هم بسیار کم بود . ناگهان شخصی را دیدم که از ناحیه در اول, به سوی من می آمد .

هنگامی که او را از دور مشاهده کردم ناراحت شدم و با خود گفتم این عرب بیابانی از اطراف مسجد نزد من آمده است تا قهوه مرا بنوشد و من بدون قهوه در این شب تاریک بمانم و این امر هم بر اندوه من اضافه کرد . در این بین که من در اندیشه بودم او نزدیک من آمد و به من به اسم سلام کرد و در برابرم نشست و من در تعجب شدم از این که او اسم مرا می داند و گمان کردم از اعراب اطراف نجف است که من نزد او می روم .

از او سوال کردم از کدام قبیله هستی ؟ فرمود : از بعضی از آنها . من شروع کردم به شمردن طوایف اعراب اطراف نجف . او در پاسخ جواب می داد : نه !! و من هر طایفه ای را ذکر می کردم او می فرمود : از آنها نیستم . این امر مرا خشمگین کرد و به او گفتم آری تو از طریطره هستی و این را به صورت استهزا گفتم و این لفظی است که معنی ندارد . او از سخن من تبسّم کرد و فرمود : چیزی بر تو نیست که من از کجا باشم اما چه چیز سبب شده که تو به اینجا آمده ای ؟

 

من به او گفتم : برای چه سوال می کنی ؟ فرمود : ضرری به تو نمی رسد اگر ما را خبر کنی . من از حسن اخلاق و شیرینی طبع و گفتار او تعجب کردم و دلم میل به او پیدا کرد و او هر مقدار سخن می گفت محبت من به او زیادتر می گشت . برای او سیگار از تتن درست کردم و به او دادم فرمود : تو بکش من نمی کشم . در فنجان برای او قهوه ریختم و به او دادم او گرفت و کمی از آن نوشید و باقی را به من داد و فرمود : تو آن را بنوش . من آن گرفتم و نوشیدم و تعجب کردم که او تمام فنجان را ننوشیده بود اما محبت من هر آن به او زیاد می شد . به او گفتم : ای برادر ! خداوند تو را در این شب به سوی من فرستاده تا انیس من باشی .

 

آیا با من نمی آیی که نزد قبر مسلم(ع) برویم و آنجا بنشینیم و با یکدیگر صحبت کنیم ؟ فرمود : با تو می آیم اما جریان خودت را بگو . به او گفتم . من واقع را برای شما می گویم . من در نهایت فقر و نیازمندی هستم از آن وقتی که خود را شناختم و با این فقر مبتلا به سرفه هستم و سال هاست که خون از سینه ام بیرون می آید و معالجه آن را نمی دانم و به دختری از اهل محلّه مان در نجف اشرف تعلق خاطر پیدا کرده ام و به سبب تنگدستی میسر نشده است که او را بگیرم .گروهی از دوستان مرا مغرور کردند و به من گفتند : در حوایج خود قصد کن صاحب الزمان(ع) را ! و چهل شب چهارشنبه در مسجد کوفه بیتوته نما که او را خواهی دید و حاجت تو را برآورده سازد و این آخرین شب از چهل شب است و من در این شب چیزی ندیدم و در این شب ها من تحمل مشقت های زیادی کردم و این سبب آمدن من و این خواسته ها و حوائج من می باشد .

 

آن شخص در حالی که من غافل بودم و توجه نداشتم به من فرمود : اما سینه ات خوب شد و اما آن زن را به زودی می گیری و اما تهی دستی و فقر تو باقی می ماند تا از دنیا بروی و من هیچ توجه به این سخنان نداشتم . به او گفتم : به کنار قبر مسلم نمی روی ؟ فرمود : برخیز . برخاستم و متوجه جلوی خود بودم . هنگامی که وارد زمین مسجد شدم به من فرمود : آیا نماز تحیت مسجد نمی خوانی ؟ گفتم : چرا می خوانم . سپس او نزدیک شاخص که در مسجد است ایستاد و من هم پشت سر او به فاصله ایستادم و تکبیرة الاحرام گفته مشغول قرائت سوره فاتحه شدم .

 

من مشغول نماز بودم و سوره حمد را می خواندم . او نیز فاتحه را قرائت می نمود اما من قرائت احدی را همانند او از زیبایی نشنیده بودم . در آن هنگام با خود گفتم : شاید این شخص صاحب الزمان(ع) باشد و یاد سخنان او افتادم که دلالت بر آن میکرد . هنگامی که این مطلب در دلم خطور کرد, آن بزرگوار در حال نماز بود . ناگهان نور عظیمی او را احاطه کرد که دیگر شخص آن بزرگوار را به سبب آن نور نمی دیدم اما او همچنان نماز می خواند و من صدای او را می شنیدم . بدنم به لرزه افتاد و از ترس نمیتوانستم نماز را قطع کنم . پس نماز را به صورتی که بود تمام کردم و نور از سطح زمین به بالا متوجه شد و من ندبه و گریه می کردم و از سوء ادبم با او در مسجد معذرت خواهی می نمودم. به او گفتم : شما صادق الوعد هستید و مرا وعده دادید که با من نزد قبر مسلم برویم در آن هنگام که با آن نور تکلم می گفتم دیدم آن نور متوجه به حرم مسلم شد که من هم متابعت کردم . آن نور داخل حرم شد و در بالای قُبّه قرار گرفت و همچنان بود و من گریه و ندبه می کردم تا فجر دمید و آن نور عروج کرد .

هنگامی که صبح شد متوجه قول او شدم که فرمود : سینه ات خوب شد . دیدم سینه ام صحیح و سالم است و دیگر سرفه نمی کنم و یک هفته بیش نگذشت که خداوند گرفتن آن زن همسایه را اسان کرد و از جایی که گمان نمی کردم فراهم شد. اما فقر و تهیدستی ام همچنان باقی ماند چنان که حضرت صاحب صلوات اللّه و سلامه علیه و علی آبائه الطاهرین خبر داده بود .


موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب ها: داستان ملاقات عجیب شیخ حسن با امام زمان

تاريخ : جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ | 12:6 | نویسنده : |
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: امید

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:54 | نویسنده : |

توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

 


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: قصابی

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:21 | نویسنده : |

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: لیوان آب و مشکلات

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:14 | نویسنده : |

جنگجويي از استادش پرسيد: «بهترين شمشيرزن كيست؟»

استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين كن.»

شاگرد گفت: «اما چرا بايد اين كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.»

استاد گفت: «خوب با شمشيرت به آن حمله كن.»

شاگرد پاسخ داد: «اين كار را هم نمي كنم. شمشيرم مي شكند و اگر با دست هايم به آن حمله كنم،

انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد. من اين را نپرسيدم. پرسيدم بهترين شمشيرزن

كيست؟»

استاد پاسخ داد: «بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آنكه شمشيرش را از غلاف بيرون بكشد،

نشان مي دهد كه هيچ كس نمي تواند بر او غلبه كند.»

اگر ياد بگيري كه سيال و انطباق پذير باشي، شكست ناپذير خواهي بود.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: بهترین شمشیر زن

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 21:46 | نویسنده : |
 چندین کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد وسط جنگل، داره

شب میشه، نم بارون هم گرفت اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در

میارم راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم دیگه بارون حسابی تند شده

بود با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد من هم بی معطلی پریدم

توش اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم،

سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست وحشت کردم داشتم به خودم

میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق

دیدم یه پیچ جلومونه تمام تنم یخ کرده بود نمیتونستم حتی جیغ بکشم ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف

دره تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم. تو لحظه

های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به

خودم اومدم ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند از دور

یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون اینقدر تند

میدویدم که نفس کم آورده بودم. دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو

زمین بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودن یهو در

قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم

ماشینو هل میدادیم اومد سوارماشین شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!:.....


برچسب ها: امیدواری

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 21:41 | نویسنده : |


1- هر وقت لواشک رو گذاشتی گوشه لُپت و تونستی نَجُوییش، یعنی بر نفست مسلط شدی!

2- اصلا گیریم دست فیل به نوک دماغشم برسه، چجوری می خواد انگشتشو بکنه تو دماغش؟

3- یکی از سرگرمی هام اینه که سر امتحان الکی هی کف دستمو نگا کنم و مراقب احساس زرنگی کنه بیاد خفتم کنه ببینه هیچی کف دستم نیست بهش بخندم! اصلا به عشق همین حرکت می رم دانشگاه.

4- رفتیم بهشت قبرستون یه نفر اومد خرما تعارف کرد، بابای ما حواسش نبود حالش بد بود گفت: مبارک باشه!

5- میلی گرم میلی گرم تو باشگاه آب می کنی، با خون دل
بعد یه شب شام کامل می خوری کیلویی برمی گرده سر جاش بی شرف!

6- به یک سری ها هم باید گفت: عزیزم وقتی ساکتی چهرت خیلی جذاب می شه!

7- یه سری هم هستن هنوز رو ماشین ها میان می نویسن «لطفا مرا بشویید»
اینا آخرین بازمانده های نسل دایناسورها هستن

8- یارو کلا دو ترم رفته کلاس زبان بعد وقتی داره حرف می زنه، وسط حرفش یهو قفل می کنه می گه «آمممممم ... فارسیشو یادم رفته!»

9- گوگل جان! ای دانای عقل کل، بذار حداقل دو تا حرف از نوشتمو تایپ کنم بعد حدس بزن! آبرو حیثیتم رفت جلو بابام

10- مردی یک شب رو کرد به آسمان و به ماه گفت: چرا همسر من یک گل رز را که یک روز براش زنده می مونه و بعد خشک می شه دوست داره، ولی من که هر روز براش می میرم و زنده می شم رو دوست نداره؟
ماه جواب داد: خیلی قشنگ بود، با اجازه شِر می کنم!

11- توهمی که هیچ وقت عملی نشد:
امروز از اینجا تا اینجا می خونم، فردا بقیه ش ...!

12- ترجیح می دم پولم رو به سیگاری بدم که روش صادقانه نوشته «سرطان زا»
تا اینکه آبمیوه ای بخرم که به دروغ نوشته «100 درصد طبیعی»

13- فک کنم این سوسکا از مشکل مثانه رنج می برن
آخه یه سره تو دستشویین

14- قانون اصلی رانندگی:
اگه خری من از تو خرترم!

15- بالاخره یک روزی می رسه که مامانت می گه درس خوبه به شرطی که به فیس بوکت لطمه نزنه!

16- پیرمرده به زنش می گه بیا یاد قدیما کنیم، من تو پارک باهات قرار می ذارم تو پاشو بیا. پیرمرده می ره تو پارک می شینه، یکی، دو ساعت طول می کشه زنش نمیاد. نگران می شه، می ره خونه می بینه زنش نشسته تو خونه داره گریه می کنه. می گه: چی شده؟ زنش می گه بابام نذاشت بیام!

17- یارو زنگ می زنه به پلیس و می گه آقا پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون و دنده رو دزدیدن، پلیس میگه برو صندلی جلو بشین!

18- یارو داشت واسه دوستش تعریف می کرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتوانستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد.
دوستش می گه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی.
یارو می گه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این می گی زندگی!

19- از تفریحات روزانه ام اینه که
تو اتوبوس یا مترو یهو از جام بلند می شم
ملت که هجوم میارن به سمت صندلی خالی
از جیبم موبایلم رو درمیارم و دوباره می شینم!

20- خدا رو شکر فیس بوک رو دیر کشف کردیم. وگرنه الان مدرک سوم راهنمایی هم نداشتیم.

21- به یارو می گن چرا خودکشی کردی؟ افسرده ای؟
می گه نه بابا، می خواستم تو اوج خداحافظی کنم!

22- شما هم وقتی شبا یهو از خواب بیدار می شید، گوشیتونو با یه چشم چک می کنید؟

23- یارو می ره سمعک بخره فروشنده می گه:
همه جورشو داریم از هزار تومنی تا یک میلیون تومنی
طرف می پرسه: هزار تومنی اش چطوری کار می کنه؟
فروشنده می گه: این اصلا کار نمی کنه، فقط مردم با دیدنش بلندتر حرف می زنن!

24- زنگ زدم به بابام می گم یه کارت شارژ بخر واسم. نمی دونم چرا یهو آنتن گوشیش رفت! من هی می گفتم الوو الوو ... بابام می گفت: هی الو الو نکن اصلا صدات نمیاد!

25- چند وقت پیش برای درک برخی مسائل رفتم یه کم بتادین تو دستم ریختم و اومدم جلو مامانم سرفه کردم گفتم وای دارم خون بالا میارم!
مامانم زد تو سرم گفت از بس که میری تو اون اینترنت بی صاحاب، برو توالت فرشامو کثیف کردی!
بابام که داشت اخبار نگاه می کرد
داداش کوچیکم هم داشت از خوشحالی بالا پایین می پرید و می گفت آخ جون اگه بمیری اتاقت مال من می شه!

26- هر کسی را بهر کاری ساختند
بعضی ها رو هم همینجوری جاست فور فان ساختن

27- یه فامیل داریم رابطه اش با زنش تیره و تاره
زنش می خواست بره پیش مشاور خانواده جلسه ای 60 تومن بده
مرده وقتی فهمید به زنش گفت: جلسه ای 30 تومن بده به خودم، به خدا باهات خوب میشم

28- طرف می ره انگلیس راننده تاکسی می شه
ازش می پرسن سختت نیست فرمون سمت راسته؟
می گه نه فقط بعضی وقتا حواسم نیس تف می کنم تو صورت مسافر بغلی!

29- یکی از فانتزیام اینه که تو عروسی اقوام یهو داد بزنم:
داماد چقدر عنتره عروس ازون بدتره!

30- ما تو خونمون سینه خیز می ریم سمت سماور که کسی نفهمه
اگه یکی بفهمه یه سینی چای رفته تو پاچمون!

31- اگه بدونید چنگیزخان با سوزوندن کتابای علمی چقدر از بار درس هایی که قرار بوده بخونیم کم کرده هر شب دعاش می کنین!

32- وقتی ازتون می پرسن «طرف چی گفت؟» لطفا دیالوگ طرف رو بگین، نه برداشت خودتون رو از حرف طرف!

33- خواهرم اولین امتحان دانشجویی شو داده با قیافه آویزون اومده
می گم چته؟
می گه اگه بیفتم از دانشگاه بیرونم می کنن؟!
یه لحظه فک کردم دیدم دهه هفتادیه هیچی نگفتم بهش!

34- ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی؟، صندلی هاش فنر داره، نشستنش خطر داره
از همون موقع داشتن ذهنمونو برای خرید پراید آماده می کردن!


موضوعات مرتبط: طنز
برچسب ها: لطفا بخندید

تاريخ : سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ | 20:43 | نویسنده : |
تو چه میفهمی از روزگار م ... از دلتنگیم... گاهی به خدا التماس می کنم... خوابت را ببینم... می فهمی ؟!! فقط خوابت را...!!!!

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:13 | نویسنده : |
یه لحظه گوش خدا!!!! جدی میگم... نه بچه بازیه نه ادا اطوار... توی این دنیا... حال خیلی ها اصلا خوب نیست !!! یه دستی به زندگیشون بکش... لطفا.
موضوعات مرتبط: شعر عاشقونه

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:12 | نویسنده : |
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم . پدر با عصبانیت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟ پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا . پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ) عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سوال کنم؟ پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند. هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:8 | نویسنده : |
تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر !! نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم… بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:4 | نویسنده : |
پسریی به برادر خود گفت : داداش داری به کجا می روی؟ برادر گفت:عزیزم مجری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با برادرش خداحافظی کرد.... حدود نیم ساعت بعد برادر با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به برادرش گفت:داداش چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ برادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. پسر پس از شنیدن حرف های برادرش به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:داداش آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما برادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت:داداش خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا. برادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست داداش کوچکترش را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند. پس از چندی قدم زدن پسر به برادرش گفت:رسیدیم. در حالی که به مسجد بزرگ شهر اشاره می کرد. برادر که از این کار داداشش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود. پسر جواب داد:داداش تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا...
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:56 | نویسنده : |
در ایام میلاد «امام‌کاظم(ع)» هستیم، امام هفتم حقی که به گردن ما دارد این است که اغلب امامزاده‌های ایران فرزندان او هستند که بزرگ‌ترین آنها «امام رضا(ع)»، «حضرت معصومه(س)» و «شاه چراغ» هستند که غیرمعروف‌های آنها نیز اغلب فرزندان «امام کاظم(ع)» هستند. حال اینکه اینها در روستاها چه می‌کنند به این علت است که بر اثر فشار بنی‌عباس آنها فرار می‌کردند، «امام کاظم(ع)» حدیثی دارد که بسیار زیباست، علم مردم را در چهار چیز یافتم؛ خدا را بشناسید، بدانید خدا در شما چه کرده، خدا از شما چه می‌خواهد و چه چیزی شما را از خط خدا خارج می‌کند. خدا را بشناسیم، خدا در شما چه کرده و چگونه آفریده؛ خداوند با پی، چشم درست کرده، خدا در بدن ما چه قدرت‌نمایی کرده، خدا چرا شما را خلق کرده و از شما چه می‌خواهد و چه چیزی شما را از خط خدا خارج می‌کند. اینها چیزهایی است که در کتاب‌های دانشگاه دنیا نیست، اینها را می‌خوانند، اما به خدا ایمان ندارند، زیرا خود نخواستند تا بفهمند مانند یک جگرفروشی که عمری جگر به سیخ می‌کشد، اما اگر از او بپرسیم این رگ‌ها چیست، نمی‌داند، زیرا نخواسته مویرگ و رگ را بشناسد، در مقابل یک معلم، جگر را در کلاس پاره می‌کند و می‌گوید مویرگ این است، و یا شما مقابل آینه می‌روید و یقه لباس را صاف می‌کنید، اما آینه‌فروش ممکن است روزی 100 بار از جلوی آینه رد شود و یقه لباسش را صاف نکند، زیرا او برای صاف کردن یقه لباس جلوی آینه نرفته است و می‌خواهد آن را بفروشد، پس ممکن است انسان دانشمند باشد اما خدا را نشناسد. نباید بگوییم باران بارید، باید بگوییم خدا باران را باراند، آنچه در کتاب می‌نویسند باران بارید، کمونیست‌ها می‌گویند، خداوند می‌گوید ما باران فرستادیم، ما باد را فرستادیم، پس خیلی از کتاب‌های ما نیز رنگ خدا ندارد، البته اخیراً تحولاتی در آنها پیدا شده است. خدا از ما چه می‌خواهد، آیا خدا از ما خواسته بخوریم تا جان داشته باشیم کار کنیم و کار کنیم تا نان درآوریم و بخوریم؟ یک جوان می‌گوید امروز روز خوبی است چون کله پاچه خوردیم، دیگری می‌گوید روز نحسی است چون سه تا امتحان داریم، اینها نفهمیدند خدا چه گفته است، آیا خدا ما را آفریده برای خوردن، اگر این‌طور است پس ای کاش گاو بودیم زیرا راحت‌تر بودیم و همه چیز را می‌خوردیم و نیاز به پختن و پوست کندن هم نداشت. ما آمده‌ایم تا بنده خدا باشیم، برای تکامل آمده‌ایم، خدا می‌گوید شما را آفریدم تا زمین را آباد کنید، به دیگران کمک کنید، کار برای خوردن و خوردن برای کار یک زندگی حیوانی است. 18 سالگی مناسب برای ازدواج بچه های امروزی چه چیز انسان را بی‌دین می‌کند؟ فاصله از اسلام‌شناس، زیرا با یک شبهه خیلی از افراد بی‌دین می‌شوند، دوسوم دین مربوط به ازدواج است، البته در سن پایین یعنی 18 سالگی ازدواج کند، آنها بچه نیستند، ما بچه‌ایم که می‌گوییم آنها بچه‌اند. یک بچه کوچک بود که با قرآن آشنا بود به او گفتم کی داماد می‌شوی؟ فردی گفت او بچه است، کودک برای او آیه سلیمان را خواند و گفت: من بچه‌ام، اما می‌فهمم. بچه‌های امروزی خوب می‌فهمند، آنچه فرزندان را از ازدواج دور می‌کند دوری از اسلام‌شناسی است، زیرا شبهه‌ای برای او به وجود می‌آورند و او را از دین دور می‌کنند، اگر می‌خواهید بچه‌ها بیمه شوند باید با مسجد دوست شوند، پیش‌نماز باید پرمطالعه باشد و مردم همیشه چیز نویی از او یاد گیرند، ارتباط با دین انسان را بیمه می‌کند، پدران ما کلاس ایدئولوژی و جهان‌بینی نداشتند، در روستاها زمانی 90 درصد بی‌سواد بودند. اتصال به اولیای خدا انسان را حفظ می‌کند، ازدواج سریع انسان را حفظ می‌کند، نماز انسان را حفظ می‌کند، روزی  یک دادستان به من گفت اکثر مجرمان انسان‌های بی‌نماز هستند. دادگاه قیامت دادگاه قیامت مانند دادگاه‌های دنیا است، در دادگاه قیامت چه می‌گذرد؟ اول تشکیل پرونده، بعد تکمیل پرونده، گواهان و شهود، مجرم به جرم خود آگاه شود، مجرم پرونده را بخواند. فرشتگان هستند که کارهای مردم را می‌نویسند، آنها همه چیز را از کوچک تا بزرگ می‌نویسند، هم خلاف را می‌نویسند هم آثار آن را می‌نویسند، به عنوان مثال، اگر یک سوزن به یک توپ فوتبال بزنید بازی به هم می‌خورد. گواهان در قیامت گواهان چه کسانی هستند، هر انسانی یک فرشته شاهد دارد، «امام صادق(ع)» فرمود: گواه هر امتی امام اوست، زمین گواهی می‌دهد، خود خدا، اعضای بدن در قیامت شهادت می‌دهند، انسان به بدن خود می‌گوید چرا شهادت می‌دهی، اعضا می‌گویند دست من نیست و خدا می‌گوید شهادت بده، پس آن خدایی که از یک تکه گوشت زبان را آفرید تا شما حرف بزنید دست و پا را نیز به حرف زدن در می‌آورد. قرآن می‌گوید انسان در قیامت چشم‌هایش باز می‌شود و اقرار می‌کند و می‌گوید: شقاوت بر من غلبه کرد، پرونده را به خود متهم می‌دهند و می‌گویند بخوان، در سال چقدر تلویزیون و روزنامه خواندید و چقدر کتاب خواندید، پول سیگار بیشتر دادید و چقدر به فقرا کمک کردید، انسان اقرار می‌کند. قرآن می‌گوید: انسان خودش شاهد می‌شود، اما تقاضای جبران می‌کند که قبول نمی‌شود، در دنیا بارها نذر کردی و به آن عمل نکردی، گفتی خدایا اگر به من پول بدهی خمس می‌دهم و ندادی، بارها در دنیا گفتی و عمل نکردی. استمداد گنهکار از خوب‌ها، بدها، شیطان، ملائکه و خدا حکم صادر می‌شود و گناهکار را به جهنم می‌اندازند، انسان در روز قیامت هیچ ندارد و از همه افراد یعنی خوب، بد، شیطان، ملائکه و خدا استمداد می‌کند. به خوب‌ها می‌گوید: ای خوب‌ها به من کمک کنید و کمی از نعمت‌هایی که خداوند در بهشت به شما داده را به من بدهید، بهشتیان می‌گویند: این نعمت‌ها بر شما حرام است، تو در دنیا شراب می‌خوردی من آب می‌خوردم، من هنگام صحبت کردن، غیبت نمی‌کردم، اما تو هر چه از دهنت می‌آمد می‌گفتی، من به زور شرایط ازدواج فرزندان را فراهم کردم، اما تو دست دست کردی، نماز را به موقع نخواندی، پس تو از نعمت‌های بهشتی محروم هستی. از بدها استمداد می‌کند، مثلاً به شاه می‌گوید: ای اعلی‌حضرت ما پشت سر تو آمدیم و گفتیم جاوید شاه، ما تابع شما بودیم و حال به این روزگار افتادیم، بدها می‌گویند: ما خودمان هم در جهنم هستیم، گنهکار می‌گوید: خدایا عذاب اینها را دو برابر کن، خدا می‌گوید: عذاب شما هم دو برابر است، زیرا با پیروی از بدان، کجروها را تقویت کردید. علامه طباطبایی می‌گوید: دانه ریزها هم کج رفته و هم با پیروی از بدها کجروها را تقویت کردند. «امام زین‌العابدین(ع)» می‌فرماید: خدایا اگر من به ظالمی لبخند زدم مرا ببخش. از شیطان استمداد می‌کند، به او می‌گوید: تو مرا فریب دادی، شیطان می‌گوید خودت را ملامت کن، من تو را دعوت کردم، اما حول ندادم، من انسان‌ها را کیش می‌کنم، خیلی می‌آیند و خیلی‌ها نمی‌آیند. گنهکار به نزد ملائکه می‌رود و می‌گوید از خدا بخواه تا به من تخفیف دهد و عذاب مرا کم کند، ملائکه می‌گویند در سال‌های عمرت یک لحظه هم فکر نکردی پس فایده ندارد. اما گنهکار دست آخر به نزد خدا می‌رود و می‌گوید: خدایا ما را از جهنم خارج کن و ما را به دنیا بازگردان تا جبران کنیم، خدا می‌گوید: خفه‌شو و گناهان او را یادآوری می‌کند، این دادگاه قیامت است
موضوعات مرتبط: مذهبی
برچسب ها: سن ازدواج

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:52 | نویسنده : |
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم مدرسه. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک “آخیش” یا “به‌به” بود! حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به‌به برگردم سر کارم. نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست‌داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند. با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم مدرسه و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم: “٢٠٠ تومانی ندارم.” می‌گوید: “اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن!!” خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!” تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم. انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت مدرسه بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: آخیش! به‌به!
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:49 | نویسنده : |
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود كه متوجه شد پسر ۴ ساله‌اش تكه سنگی برداشته و بر روی ماشين خط می‌اندازد. مرد با عصبانيت دست كودک را گرفت و چندين مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودک زد، بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود. در بيمارستان كودک به دليل شكستگی‌های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد. وقتی كودک پدرِ خود را ديد، با چشمانی آكنده از درد از او پرسيد: “پدر انگشتان من كی دوباره رشد می‌كنند؟” مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمی‌توانست سخنی بگويد، به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين… و با اين عمل كل ماشين را از بين برد و ناگهان چشمش به خراشيدگی كه كودک ايجاد كرده بود افتاد كه نوشته بود: “دوستت دارم پدر!” روز بعد مرد خودكشی كرد. عصبانيت و عشق محدوديتی ندارند. يادمان باشد چيزها برای استفاده كردن هستند و انسان‌ها برای دوست داشته شدن. مشكل دنيای امروزی اين است كه انسان‌ها مورد استفاده قرار می‌گيرند و اين درحالی است كه چيزها دوست داشته می‌شوند.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:44 | نویسنده : |
فـرزندم! SMS اینقدربازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی. هـان ای پسـر! اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست. پسـرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان. هـان ای پسـر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان.. خواستی فرنگ بروی برو... اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت بد نگو پسـرم! در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن. پسـرم! گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محلیشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار. پسـرم! سخت تریـن کـار عالـم فهماندن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.نمی توانی...خدا از احمق ها دست کشید پس تو هم.... پسـرم! با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن. هـان ای پسـر! در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو.. ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند. پسـرم! در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است. پسـرم! وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد. پسـرم! موقع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن. پسـرم! اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ، تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.. پسـرم! هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد. پسـرم! اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه ، خود دانی.. پسـرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن.. مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. پسـرم! راه تو را می خواند.. اما تو باور مکن

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:40 | نویسنده : |