شادگان ابتکار/امروز در بازار، تحقیر عجیبی حکمفرما بود؛ تحقیری که نه در فریادها، بلکه در سکوت آدمها جریان داشت. مردمی که نه میتوانستند خرید کنند، نه میتوانستند کارت بکشند و نه حتی برای چند ساعت بیدغدغه باشند. انگار همه در حال جنگیدن با چیزی بودند که هر روز بزرگتر میشد؛ با کمبود، با گرانی، با ناتوانی و با شرمی که آرامآرام بر شانههایشان سنگینی میکرد. فردی وارد داروخانه شد. چند قلم دارو خرید؛ نه لوازم لوکس بود، نه چیزی برای لذت بردن از زندگی چند قلم دارو بود برای زنده ماندن، برای کمی کمتر درد کشیدن، برای چند روز بیشتر زنده ماندن نه برای آسایش! هنگام حساب کردن، حسابدار گفت: «۵۵۰.» مرد مکثی کرد و با صدایی آرام و خسته گفت: «میشود چند قلم را بردارید؟ این مقدار پول ندارم.» در صدایش نه اعتراض بود، نه التماس و نه خشم؛ فقط یک واقعیت تلخ بود. واقعیتی که دیگر آنقدر تکرار شده بود که حتی توان شکایت را هم از او گرفته بود. حسابدار نگاهی به داروها انداخت و نگاهی به بدن لرزانش، چند لحظه سکوت میانشان حاکم شد؛ سکوتی سنگینتر از هر گفتوگویی، آخر سر گفت: «۴۰۰ خوبه؟» مرد سرش را تکان داد و گفت: «بله.»، اما ماجرا هنوز تمام نشده بود. وقتی کارت را کشید، دستگاه نکشید. دوباره امتحان کرد؛ باز هم نشد. یک لحظه همه چیز ایستاد؛ نه فقط دستگاه، بلکه انگار زمان هم مکث کرد. نگاه مرد میان صفحه دستگاه، جیب خالیاش و چهره آدمهای اطراف سرگردان ماند. او نگاهی به جیب خالیاش انداخت و نگاهی به اطرافش؛ اما کسی نبود دردش را بخرد. کسی نبود که سنگینی آن لحظه را از دوشش بردارد. در آن چند ثانیه، تمام سالهای دویدن و نرسیدن، تلاش کردن و کم آوردن، امید بستن و ناامید شدن، در چهرهاش جمع شده بود. آخر سر، سرش را به احساسی از شرم که اندازه تمام عمر دویدن و نرسیدن بود پایین انداخت و رفت..
نه داروهایش را گرفت، نه حرفی زد، نه گلایهای کرد. فقط رفت؛ آرام، شکسته و خاموش، گویی بخشی از کرامت انسانیاش را همانجا، کنار دستگاه کارتخوان جا گذاشته بود. و دردناکتر از همه این بود که هیچکس تعجب نکرد. انگار این صحنه دیگر عجیب نبود؛ انگار همه به دیدن چنین لحظههایی عادت کرده بودند. عادت به ناتوانی، عادت به شرمندگی و عادت به تماشای فرو ریختن آرام آدمها!
آیا این وضعیت را میتوان زندگی کردن نامید؟ آیا زندگی یعنی اینکه انسان برای تهیه چند قلم دارو، میان نیاز و نداشتن یکی را انتخاب کند؟ آیا زندگی یعنی شرمندگی از بیماری، از خالی بودن جیب و از ناتوانی در پرداخت هزینهای که روزی عادیترین بخش زندگی بود اگر زندگی فقط نفس کشیدن باشد، شاید هنوز زندهایم؛ اما اگر زندگی یعنی داشتن حداقلی از آرامش، امنیت، کرامت و امید، باید از خود بپرسیم که چه چیزی از آن برای بسیاری از مردم باقی مانده است. گاهی آدمها از گرسنگی نمیشکنند، از تحقیر میشکنند؛ از لحظهای که ناچار میشوند نیازشان را کوچکتر کنند تا با جیبشان جور دربیاید. و چه تلخ است روزگاری که در آن، خریدن دارو به آرزو تبدیل میشود و حفظ عزت نفس، دشوارتر از تحمل درد بیماری، و چه غمانگیز است سرزمینی که در آن، بعضی ها هنوز نفس می کشند، اما سالهاست زندگی نمی کنند..ا
.: Weblog Themes By Pichak :.