درباره وب

«ما باید امروز، به سمت تغییر خودمان، به سوی الگوهایی که اسلام معیّن کرده است، پیش برویم باید خودمان را اصلاح کنیم، اخلاق خودمان را درست کنیم، خودمان را از لحاظ باطن، به خدا نزدیک کنیم. به عنوان یک فرد، مجاهدت شخصی بکنیم. آیات خدا را به دل خودمان بخوانیم و دل را به خدا نزدیک کنیم. این وظیفه ماست. مقام معظم رهبری
لینک دوستان
جستجوی وب

 

دعوای کودکان | رفتار درست والدین در دعوای کودکان


شادگان ابتکار/فردی در کوچه دید دو کـودک بر سـر یک گردو با هم دعوا میکنند. ￸

به خاطر یک گردو یکی زد چشـم دیگری را با چـوب کور کرد. ￸

یکی را درد چشـم گرفت و دیگـری را ترس چشـم درآوردن . ￸
گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند￸

طرف گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است، ￸
شروع کرد به گریه کردن. ￸

سوال کردند تو چرا گریه میکنی؟ ￸

گفت دو کودک از روی نادانی و حس کودکانه، بر سر گردویی دعوا می کردند که پوچ بود و مغز نداشت.￸

دنیا هـم همینه ￸
مثل گـردویی بـدون مغز که بر سر آن می ‌جنگیم و وقتی خسته شدیـم و آسیب به خـود و یا دیگران رسـاندیم و پیر شدیم، این چنین رها کرده و برای همیشه می رویم.￸

التماس تفکر￸


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۹ | 17:24 | نویسنده : |

داستان کوتاه دزدیدن جوانمردی

شادگان ابتکار/این روزها وقتی اخبار کنونی ، دزدی ها و رشوه گیری های روحانیونی که قاضی دولتی و حکومتی بودند و اختلاسهای معتمدین مردم و مسئولان خرد و کلان حکومتی رو میشنوم ، دچار افسردگی میشم و به خودم لعنت میکنم که چرا اینقدر راحت اعتماد کردم و به یاد این حکایت معروف می افتم که : 
اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید ڪه عصا به‌دست پیاده می‌رود ، افلیج از او کمک خواست، مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب می‌دید دهنه ی اسب را ڪشید و گفت: اسب را بردم ... و با اسب گریخت! 
پیش از آنڪه دور شود صاحب اسب داد زد: تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی، اسب مال تو ؛ اما گوش ڪن ببین چه می‌گویم؛ مرد افلیج اسب را نگه داشت! مرد سوار گفت: هرگز به هیچ ڪس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! می‌ترسم ڪه دیگر "هیچ سواری" به پیاده‌ای رحم نڪند.
«كليله و دمنه»

حڪایت ، حڪایت روزگار ماست!!
به قدرتمندان و ثروت اندوزان و ڪاخ نشینان بگویید: شما ڪه با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت به‌دستتان افتاده ... شماها ؛ نه فقط اسب ، ڪه ایمان ، اعتماد ، ديانت، اعتقاد و... نان سفره‌مان را بردید... فقط به ڪسی نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!! افسوس... ڪه دیگر نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی!‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۹ | 16:38 | نویسنده : |

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.
هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.

 

مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.
این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستم این کار را بکنم؟

در_خانه_بمانیم 


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ | 11:50 | نویسنده : |

 

 

شادگان ابتکار :🔻چنین حکایت کنند که روزی حاکمی بزرگ  دستور داد تا باغبان قصر را در میدان شهر گردن زنند. وزیر که مردی خردمند بود چون این بشنید، خواست تا علت را جویا شود تا شاید گره کار به دست بگشاید. پس با عجله نزد حاکم رفت و پس از عرض ارادت و بندگی گفت که ای حاکم این نگون بخت چه گناهی مرتکب شده که چنین عقوبتی بر او رواست؟
حاکم نگاهی از روی غضب به وزیر کرد و گفت این نگون بخت که می گویی چند باریست که چون دزدان به قصر دست درازی می کنند و از دیوار باغ راه فرار می جویند، هر چه در پی دزدان می دود بدانها نمی رسد. بار اول و دوم و سوم را بخشیدیم، ولی به حتم او را عمدی در کار است. گمان ندارم که این باغبان رفیق قافله و شریک دزدان است.
وزیر چون این بشنید تبسمی کرد و گفت: ای حاکم نه این مرد باغبان و نه هیچ باغبان دیگری دزدان را دست نتوان یافت. چون او برای حاکم می دود و دزدان برای خود.

حاکم را این سخن خوش آمد و از خون باغبان گذشت.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ | 19:18 | نویسنده : |

 

آرامش چشمان بسته +تصاویر

شادگان ابتکار :جوانی غمگین و سر خورده سر راه شیوانا سبز شد و با ناراحتی به او گفت : به هر کاری که دست می زنم نهایتاً به دری بسته بر می خورم که دیگر نمی توانم به پیش بروم . قصد ازدواج می کنم شرایطی که مقابلم می گذارند سخت و دشوار است . می خواهم کاری برای خود دست و پا کنم می بینم وسایل و لوازم آن به راحتی فراهم نمی شود و درآمدش فوق العاده ناچیز است . خلاصه به هر کاری دست می زنم آخر کار با دری بسته مواجه می شوم . به من بگویید چه کار کنم ؟

شیوانا دستش را روی شانه ی جوان گذاشت و گفت :
همین که به در بسته می خوری این نشانه ی آن است که قفلی هست . به این بیندیش که جانی در بدن نداشتی و حتی نمی توانستی تلاش کنی که به این در بسته برسی . همین که زنده ای و نفس می کشی و در مسیر زندگی به مشکل ومانعی برمی خوری ، همین مانع ، نشانه ی آن است که باید برای یافتن راه حل و جواب امیدوار بود . به جای این که در مقابل درهای بسته ی زندگی ات زانو بزنی و تسلیم شوی ، به این بیندیش که چگونه آن را دور بزنی و از آن عبور کنی . همیشه به خودت بگو : اگر دری بسته مقابل من ظاهر می شود معنایش این است که کلیدی همین دور و برها منتظر است تا آن را بردارم و در را باز کنم و از این مانع عبور کنم . موانع و سختی ها در زندگی شاید ناخوشایند باشند ولی نشانه ی آن هستند که هنوز سالم و زنده ایم و می توانیم به پیش برویم . همین نشانه برای امید داشتن کفایت می کند . وقتی این امید را داشته باشی هیچ در در مقابل تو بسته نخواهد ماند .


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ | 22:32 | نویسنده : |

 

آنجلینا بنت

 

شادگان ابتکار :روزی پسری خوش‌چهره در حال چت کردن با یک دختر بود. پس از گذشت دو ماه، پسر علاقه بسیاری نسبت به او پیدا کرد. اما دختر به او گفت: «می‌خواهم رازی را به تو بگویم.»
پسر گفت: «گوش می‌کنم.»
دختر گفت: «پیتر من می‌خواستم همان اول این مساله را با تو در میان بگذارم اما نمی‌دانم چرا همان اول نگفتم، راستش را بخواهی من از همان کودکی فلج بودم و هیچوقت آنطور که باید خوش قیافه نبودم. بابت این دو ماه واقعاً از تو عذر می‌خواهم.»
پیتر گفت: «مشکلی نیست.»
دختر پرسید: «یعنی تو الان ناراحت نیستی؟»
پیتر گفت: «ناراحت از این نیستم که دختری که تمام اخلاقیاتش با من می‌خواند فلج است. از این ناراحتم که چرا همان اول با من رو راست نبود. اما مشکلی نیست من باز هم تو را می‌خواهم.»
دختر با تعجب گفت: «یعنی تو باز هم می‌خواهی با من ازدواج کنی؟»
پیتر در کمال آرامش و با لبخندی که پشت تلفن داشت گفت: «آره عشق من.»
دختر پرسید: «مطمئنی پیتر؟»
پیتر گفت: «آره و همین امروز هم می‌خواهم تو را ببینم.»
دختر با خوشحالی قبول کرد و همان روز پیتر با ماشین قدیمی‌اش و با یک شاخه گل به محل قرار رفت. اما هر چه گذشت دختر نیامد. پس از ساعاتی موبایل پیتر زنگ خورد.
دختر گفت: «سلام.»
پیتر گفت: «سلام پس کجایی؟»
دختر گفت: «دارم می آیم. پیتر از تصمیمی که گرفتی مطمئن هستی؟»
پیتر گفت: «اگر مطمئن نبودم که به اینجا نمی‌آمدم عشق من.»
دختر گفت: «آخه پیتر...»
پیتر گفت: «آخه نداره، زود بیا من منتظر هستم.» و پایان تماس.
پس از گذشته دو دقیقه یک ماشین مدل بالا که آخرین دستاورد شرکت بنز بود کنار پیتر ایستاد. دختر شیشه را پایین کشید و با اشک به آن پسر نگاه می‌کرد. پیتر که مات و مبهوت مانده بود فقط با تعجب به او نگاه می‌کرد. دختر با لبخندی پر از اشک گفت سوار شو زندگی من. پیتر که هنوز باورش نشده بود، پرسید: «مگر فلج نبودی؟ مگر فقیر و بد قیافه نبودی؟ پس...»
دختر گفت: «هیس، فقط سوار شو.»
پیتر سوار شد و رو به دختر گفت: «من همین الان توضیح می‌خواهم.»
آری آن دختر کسی نبود جز آنجلینا بنت، دهمین زن ثروتمند دنیا که بعد از این جریان در مطبوعات گفت: «هیچوقت نمی‌توانستم شوهری انتخاب کنم که من را به خاطر خودم بخواهد زیرا همه از وضعیت مالی من خبر داشتند و نمی‌توانستم ریسک کنم. به همین خاطر تصمیم گرفتم که با یک ایمیل گمنام وارد دنیای چت بشوم. سه سال طول کشید تا من پیتر را پیدا کردم. در این مدت طولانی به هر کس که می‌گفتم فلج هستم با ترحم بسیار من را رد می‌کرد. اما من تسلیم نشدم و با خود می‌گفتم اگر می‌خواهم کسی را پیدا کنم باید خودم را یک فلج معرفی کنم. می‌دانم واقعاً سخت است که یک پسر با یک دختر فلج ازدواج کند. اما پیتر یک پسر نبود... او یک فرشته بود. او من را به خاطر خودم می‌خواست نه به خاطر پولم. با آنکه به دروغ به او گفتم فلج هستم اما باز هم من را می‌خواست.»

آنها هم اکنون ازدواج کردند و فرزندی به نام جیمز دارند.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۵ | 18:51 | نویسنده : |

 

بزﻏﺎﻟﻪ ﺍﯼ
ﺭﻭﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺑﻪ ﺷﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻋﺒﻮﺭ
ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﮔﻔﺖ .
ﺷﯿﺮ ﮔﻔﺖ :
ﺍﯾﻦ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﺳﺰﺍ
ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ،
ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﯾﮕﺎﻩ ﺗﻮﺳﺖ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺎﺳﺰﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ .
ﺑﻠﻪ ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻫﯿﭻ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﻫﯿﭽﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺸﺘﻮﺍﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﯾﺎ
ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﻣﻮﻗﻌﯿﺘﺸﺎﻥ ﺟﺮﺃﺕ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ .
( ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ )


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ | 17:55 | نویسنده : |
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم. آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه، او به دنبال کار ی بیرون از خانه رفته. آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم.
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل خانه نمی شویم. زن با تعجب پرسید: چرا!؟ یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.

زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت: چه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ عروس خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت کردند.
زن بیرون رفت و گفت: کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید: شما دیگر چرا می آیید؟
پیرمردها با هم گفتند: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 17:50 | نویسنده : |
چند ماه قبل برای کاری شخصی چند روزی در یکی از ادارات دولتی  شهر...  که  یکی از پر تماس‌ترین ادارات با بدنه مردم است، در رفت و آمد از این اتاق به آن اتاق بودم. که مساله  ی  عجیبی  دیدم....در همه اتاق‌های فراوان اینگونه بود که یک خانم و یک آقا یک در میان قرار گرفته بودند و مشغول کار بودند. و کاملا راحت و صمیمی با هم بگو و بخند می‌کردند. خیلی آزار دهنده بود. تقریبا در هر اتاقی می‌رفتم همین وضع بود.

در یکی از اتاق‌ها که کارمند آقا داشت کارم را انجام می‌داد، همزمان به خانم کناری‌اش -که حجاب خوبی هم داشت- پیشنهاد می‌داد که برای تعطیلات با جمعی از دیگران به سفر بروند. و جالب‌تر که خود مرد هم به راحتی می‌گفت که همسرش نیست و می‌تواند راحت سفر کند! نگاه و لحن کثیفش، دیگر طاقتم را سر آورد.. نفس عمیقی کشیدم و مودبانه ولی با جدیت گفتم آقای محترم، این چه طرز حرف زدن با زن مردم است؟ کاری زشتی است. کناری‌هایم با نگاه‌های موافقانه‌شان تایید می‌کردند. مرد عصبانی شد. مودبانه‌ترین حرفش این بود که به تو چه مرتیکه عوضی؟ خانم کارمند هم همراه چندتن از مراجعین به کارمند می‌گفتند آقای فلانی آروم. بعضی‌ هم سعی می‌کردند من را دور کنند. ولی او ادامه می‌داد.

کاغذی که برای انجام کارم دستش بود پاره کرد و گفت کارت را انجام نمی‌دهم. من خیلی سعی کردم عصبانی نشوم. آرام گفتم کار من را انجام نده اما رفتارت را درست کن. داشتم میرفتم که برگه را از اول بگیرم به خانم هم گفتم تقصیر شما هم هست که این آقا به خودش جرات چنین برخوردی داده است. بگذریم. یکی دو ساعتی کارم اضافه شد.
ولی ماجرا خیلی عمیق است.... تقریبا در همه ادارات با کم و زیاد چنین برخوردهایی دیده می‌شود. روابط راحت و شوخی و صمیمیت‌های ضد اسلامی و…؛ این وضع ادارات دولتی است و کارمندهایش. فکر کنید اوضاع منشی‌های با «ظاهر برازنده و روابط عمومی بالا» در شرکت‌های خصوصی که پول برای آرایش در محل کار می‌گیرند!!

مردها که هیچی! اما زن‌ها واقعا چرا اینگونه برخورد می‌کنند؟ واقعا خاک بر سر اینگونه  زنها  که خیال می‌کنند چون یک شوهری دارند، می‌توانند آزاد و راحت با نامحرم هم‌کلام شوند؟ خدا لعنت کنه  این  نوع    زنها  را  که  خیال می‌کنند چون شوهر دارند، دیگر هیچ کس نگاهی به زنانگی ایشان ندارد؟ و مردان دیگر تنها با بعد انسانی آنها کار دارند؟ بگذریم که در عمل این دو بعد به هیچ وجه قابل جدا شدن نیستند. و دستورهای اسلام برای حجاب و عدم اختلاط، تلاش دارد تا آن بعد زنانگی را بپوشاند.

یک بعد غیر قابل انکارش هم این است که وقتی زن و مردی ۳۰۰ روز از سال را در یک اتاق با هم هستند، و سالها با هم هم کار می‌شوند، اکثریت مطلق به صمیمیت‌ها و برخوردهای کاملا غیر ضروری می‌رسند و نمی‌توانند آن خشکی‌ای که باید در روابط زن و مرد در جامعه باشد را رعایت کنند. بگذریم که وقتی زن برای تفنن، پز دادن و کلاس، و بدتر از همه برای پول مستقل سر کار می‌رود، چنین برخوردهای غیر ضروری لاجرم به برخوردهای غیر انسانی می‌انجامد.
قطعا باید توهم نزنیم که همه کارمندان ما مریم مقدس و حضرت یوسف‌اند. اساسا اسلام شرایط جامعه را متناسب با سطح پایین ایمان می‌خواهد و نه اولیاء الهی! اینجور نیست که اسلام بگوید جامعه فاسد باشد ولی شما خودتان را حفظ کنید. اسلام می‌گوید خودتان را در هر شرایطی حفظ کنید، ولی بخش زیادی از احکامش برای اصلاح سطح جامعه است تا برای کم ایمان‌ها هم امکان خوب شدن باشد. تا رشد کنند. نگاه تربیتی و انسان‌سازی چنین الزامی را دارد


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : سه شنبه پنجم آذر ۱۳۹۲ | 19:35 | نویسنده : |

روزی جوانی خدمت مرحوم حجه السلام و المسلمین آقای سید یونس اردبیلی  رسید و سوال زیر رو پرسید: دو روز پیش مادرم از دنیا رفت و من او را دفن کردم, هنگامی که وارد قبر شدم  و جنازه اش را در قبر گذاشتم، خواستم صورت او را روی خاک بگذارم، اسناد و مدارک و پول و چک هایی که در جبیم بود ، از جیبم بیرون ریخت، چون در یک حالت خاص بودم فراموش کردم آنها را بردارم و روی قبر پوشیده شد. با این حال اجازه می فرمایید نبش قبر کنم و آن مدارک رو برداریم یا نه؟ چنانچه امروز می فرمایید، نامه ای به مسئولین قربستان مرقوم فرمایید تا اجازه نبش قبر دهند.

آقا فرمودند: همان قسمتی از قبر رو که می دانید مدارک در آنجاست، بشکافند و مدارک رو بردارند و سریعاً قبر را بپوشانید. پس نامه ای به همین مضمون برای مسئولین قبرستان نوشتند. بعد از چند روز ان جوان به منزل آقای اردبیلی آمد و در حالی که غمناک و مضطرب می نمود، آقا از او پرسید آیا شما کارتان را انجام دادید و به نتیجه رسیدید؟

جوان با ناراحتی گفت: وقتی نبش قبر کردم ، دیدم مار سیاه و باریکی دور گردن مادرم حلقه زده و سرش را در دهان مادرم فرو برده و او را نیش میزند ! این منظره به قدری وحشتناک بود که طاقت مرا گرفت و از شدت ترس و هراس فوری روی قبر را پوشاندم.

آقا از او پرسید: آیا مادرت کار زشتی مرتکب می شد؟

جوان گفت: من چیزی به خاطر ندارم ، ولی همیشه پدرم او را نفرین میکرد؛ زیرا مادرم نسبت به ارتباط با نامحرم پروایی نداشت و با سر رو روی باز با مردان نامحرم رو به رو میشد و بی حجاب و بی پروا با انان سخن میگفت و با نامحرمان شوخی میکرد و می خندید و به همین خاطر همیشه مورد عتاب و نفرین  و سرزنش پدرم بود.

چه بد جایگاهی است قبر برای زنان بد حجاب و بی حجاب

و اضافه شود: که در قیامت، هر قسمتی از بدن زن رو که نامحرم دیده، از همان قسمت به دار آویخته میشود


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 10:59 | نویسنده : |
 
هر زمان شايعه اي رو شنيديد و يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!

در يونان باستان سقراط به دليل خِرد و دِرايَت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:

سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟

سقراط پاسخ داد:

"لحظه اي صبر کن. قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."

مرد پرسيد:سه پرسش؟


سقراط گفت:بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني، لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟


مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام." سقراط گفت: "بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست."
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در مورد شاگردم مي خواهي به من بگويي خبر خوبي است؟"

مرد پاسخ داد:" نه، برعکس خوب نیست."

سقراط ادامه داد:" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟" مرد کمي دستپاچه شد و شانه  بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:" و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"

مرد پاسخ داد: " نه، واقعا سودمند نیست."

سقراط نتيجه گيري کرد:" اگر مي خواهي به من چيزي را بگويي که نه حقيقت دارد و نه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟"...

در سوره احزاب، خداوند، شایعه سازان را با منافقان که در قلب هایشان مرض و ناپاکی است، برابر دانسته است.( سوره احزاب، آیه ۶۱)


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ | 13:46 | نویسنده : |



پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه

پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:
او گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی‌خواهم تاخیر من بیشتر شود!

یكی از پرستاران به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم تا منتظرت نماند.
پیرمرد با اندوه ! گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! او حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است.
اگر کسی بدی می‌کند، در آن لحظه فقط بیمار است
از دست هیچ‌کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست نده و بدان که هروقت کسی بدی می‌کند، در آن لحظه بیمار است


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : شنبه یازدهم آبان ۱۳۹۲ | 15:29 | نویسنده : |
 
انشای یک پسربچه درباره سیاست...!

جالبه حتما بخونین 

یه روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟ 

پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفتمون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. 

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش ……… …..؟؟؟؟ . می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه. 

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ 

پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی کثافت خودش دست و پا می زنه

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ | 12:54 | نویسنده : |
 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی…

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر

سرش داد زدم “: چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : ” اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو...


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ | 14:26 | نویسنده : |

سال اول استخدامم بود.دبیر علوم اجتماعی دوره راهنمایی بودم.آخر سال بود ودردرس اجتماعی کمی وقت اضافه آوردم.ازدانش آموزانم خواستم هر سوالی دارند می توانند بپرسند.بعد یکی از دانش آموزانم پرسید آقا می شه سوال غیر درسی هم پرسید.جواب دادم اشکالی ندارد.(بعضی دانش آموزان 3الی4 سال ازخودم کوچکتر ولی ازلحاظ جثه ازمن177سانتی بزرگتر بودند).دانش آموز گفت آقا سوالمان یه جور دیگه باشه دعوایمان نمی کنی و....فهمیدم سوالش عادی نخواهد بود.پس گفتم اشکالی ندارد ولی از جواب من هم نباید ناراحت شوی چون من هم جواب رکی شاید بهت دادم.خلاصه گفت آقا ما یک دوست داریم وبه خانه شان میرویم وبا خواهرآن هم دوست شدم.همه بچه زدند زیر خنده.گفتم همه حرف هایت زدی؟ گفت بله آقا.گفتم قرار شد از جواب من ناراحت نشی.گفت قول می دهم.گفتم (مجرد بودم)منو منزلتان دعوت می کنی ؟گفت حتما باعث افتخاره.گفتم راستی (همین جوری ازخودم)خواهر وبرادر هم داری؟گفت بله آقا بیا با آنها هم آشنا می شوی.گفتم خوب پسر خوب وقتی منو دعوت کردی ومن بیام با خواهرت دوست بشوم چکار می کنی؟گفت آقا می زنمت این چه حرفی ازشما انتظار نداشتم خیلی ناراحتم کردید.گفتم پسر خوب تو به اطمینان کردی ومن می خواستم این کار رابکنم درسته؟ گفت بله آقا.گفتم آن دوستت هم به تو اطمینان کرده وتورا به منزل شان راه داده وتاموس خودشه محرم تو قرارداده .من را که هنوز هیچ اشتباهی مرتکب نشدم می خواهی بزنی .پس خودت چی که به اعتماد دوستت خیانت کردی؟گفتم کمی فکر کن اگر حرف های من بد بود عمل نکن ولی اگرخوب بود حتما عمل کن. کلاس ساکت ساکت شد.زنگ تفریح شد.با همکاران مشغول نوشیدن چای بودم مستخدم مدرسه گفت آقای فلانی با شما کار دارند.رفتم دیدم همان دانش آموز است .گفت آقا کار من اشتباه بوده قول می دهم دیگه تکرار نکنم.دستی به سرش کشیدم گفتم همیشه ناموس مردم راناموس خودت بدان.(البته ازاین که در کلاس جلوی جمع چنین حرف هایی زدم عذر خواهی کردم وگفتم چون سوالش در جمع مطرح شد درجمع هم جوابش را دادم).الان این دانش آموزبایستی 30الی35سالی داشته باشد امیدوارم به همراه خانواده اش صحیح وسالم زندگی با نشاطی را داشته باشد)این مطالب داستان نیست واقعا حقیقت دارد.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 13:55 | نویسنده : |

نوزده یا بیست سالم بود ، یک بار ماشین  پدرم را برداشتم و با دوستم رفتیم که به اصطلاح یک دوری در خیابون بزنیم ،

 حس و حال جوانی‌ و شاید هم نادانی‌ باعث شد جلوی پای یک خانمی که کنار خیابان ایستاده بود و مقداری خرید هم کرده بود ترمز کنیم.

 دوستم از آن خانوم خواست که سوار ماشین بشود و ایشان قبول نکرد از ما اصرار و مثلا گرم گرفتن و از آن خانوم که محترم هم بود انکار و این جمله که لطفا مزاحم نشید!

 دیگه کم کم ما هم نا امید شدیم و قصد حرکت داشتیم که ناگهان یک موتور نیروی انتظامی جلوی ما نگاه داشت و دو سرنشین آن آمدند به سوی ماشین و از من کارت ماشین را خواستند ،

 من هم دادم بعد گفت بیا پایین من هم پیاده شدم

 یکی‌ از آنها با حالتی‌ تهاجمی گفت: برای چی‌ مزاحم مردم می شوی؟

 من که واقعا ترسیده بودم گفتم : من مزاحم نشدم

 گفت: حالا که رفتی‌ امشب بازداشتگاه معلوم میشه...

 داشت کلید ماشین را از دستم می‌گرفت دیدم همون خانوم که تا دو دقیقه پیش واقعا مزاحمش شده بودم اومد طرف نیروی انتظامی و گفت: جناب سروان این بچه‌ها مزاحم من نشدند ، مسافر کش بودند مسیرمون به هم نمی خورد.

 پلیس یه نگاهی‌ به من کرد و سویچ و کارت ماشین را بهم داد

 من سوار ماشین شدم و با دوستم رفتیم ولی‌ شرمندگی که برام به وجود آمد را تا آخر عمر فراموش نمی کنم من حتی از شرمندگی نتونستم به صورت آن خانوم نگاه کنم و عذر خواهی‌ و یا تشکر کنم.

 این ماجرا برای دوران جوانی‌ بود ولی‌ باعث شد تا همین امروز یک همچین کاری را تکرار نکنم و هر وقت از خیابان عبور می‌کنم به خانوم‌ها با احترام خاصی‌ نگاه کنم.

 بیائید دست به دست هم بدهیم این فرهنگ را در کشورمان نهادینه کنیم.

 تا همه با هم با امنیت کنار هم باشیم.

 بیایید یاد بگیریم که فرهنگ را خودمان باید بسازیم


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ | 13:39 | نویسنده : |
ژاپن كه بودم يه روز دوشنبه رفتم سر كار. ديدم تو خيابون پر پليس و شلوغه. وضع غير عادي بود. يه كم پرس و جو كردم ديدم يكي خودكشي كرده. البته اينقدر تو ژاپن خودكشي زياد بود كه ديگه خيلي جاي تعجب نداشت. فهميدم طرف مهندس پيمانكار يه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحويل صاحب اش بده.

 روز جمعه ساختمان كارش تموم نشده بود. مهندس پيمانكار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و يكشنبه مهلت مي خواد كه ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز كاري بهش تحويل بده. تو اين ۴۸ ساعت مهندس و تيمش هر كاري مي كنند نمي توانند كارهاي نيمه تمام ساختمان رو تمام كنند و ساختمان رو آماده تحويل كنند.

 روز دوشنبه كه صاحب ساختمان براي تحويل خونه مياد با جسد حلق آويز شده مهندس پيمانكار مواجه مي شه. حالا نكته جالب اش مي دوني واسه من چي بود؟ اين ساختمان فقط نصب پريز و برق و نظافت اش مونده بود! به دوستان ژاپني به تعجب مي گفتم اين چه آدمي بود. خب چرا خودكشي كرده براي همچين موضوع كوچكي. اين ديگه خودكشي نداره كه!

آنها با دهان باز نگاه مي كردند مي گفتند: «خودكشي نداره؟ اين آينده شغلي اش به پايان رسيده بود. دو بار زير قولش زده ديگه كسي بهش كار نميداد ...»


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۲ | 19:17 | نویسنده : |
به دلیل در خواست بعضی از دوستان شادگانی این داستان را  مجددا  در صفحه اول  وب  نمایش  دادیم  ضمن اینکه  این داستان  واقعی  و  تمامی اسامی ان  به صورت مستعار می باشد

یکی ازدوستانم به نام  رضا که مغازه ی  مواد غذایی در شهر شادگان در اختیار دارد تعریف میکرد: در یکی  از  روزهای  سرد زمستانی  در مغازه ی خود نشسته  بودم که  از دور  یک  خانم  خوشتیپ ، زیبا  و  بسیار جذاب  دیدم  که داشت به سوی  محلی  که  ما    در آن هستیم  می  اومد... این خانم   به قدری زیبا  و  جذاب  بود  که  حتی  دیگر مغازه   داران   از  دیدن این  خانم   مات  و مبهوت شده اند ... این   خانم   آرام   آرام   به سوی مغازه ی من نزدیک میشد   تا اینکه   بعد از دیدن  من   ایستاد و لحظاتی  هم به  من خیره  شد...من هم به آن خانم زل زدم در دل  خود  غوغایی داشتم ، تپش  قلبم     زیاد  تر  شد ،در  ابرها سیر میکردم،   از  نگا ههایش  انرژی  میگرفتم، حس دوست  داشتنش در دلم  شعله ور شد در  یک کلام بگم   در  یک نگاه عاشقش   شدم  ...بدجور...  در همین افکار  بودم   که   صدایی  شنیدم  که میگفت   هی آقا کجایی؟؟؟   مگه نمی  شنویی؟؟   منم با دستپاچگی  گفتم   بله ...بله... خانم امری داشتین!!!!   گفت:  خواهشن دوتا لامپ  کم مصرف  بدین...  منم   با  خوشحالی  تمام گفتم  به  روی چشم خانم.... شما فقط امر بفرمایید...  منم سریع دوتا  لامپ  کم  مصرف  خوب ایرانی  توی  یک پلاستیک گذاشتم  و  بهش تحویل دادم ...   گفت چند  میشن؟؟ منم    گفتم   ۱۵ هزار تومان... اونم  قبول کرد...  ولی    متاسفانه تا  خواست پول  برام بشماره..... هرچی گشت کیف پولشو پیدا نکرد ...خانم  هم در کمال حجب و حیا گفت: آقا من واقعا شرمند ه ام  پول همراهم نیست ... من این لامپ ها را  پس میدم...منم  که  انگار این خانمو  از سالها پیش می شناختم گفتم خانم  این  حرفا چیه من و شما  که از  این حرفا نداریم !! کاشکی که همه ی خانم ها مثل شما بودن شما واقعا بی نظیرید!!! من  بدلیل دل پاکم بهش  گفتم  پول وثروتم فدای سرت !!! حاضرم بمیرم ولی ناراحتی  شما را نبینم!!!!  اونم   با  حالت خاصی گفت آقا؟؟؟گفتم جون آقا!!!  گفت : من   این  طوری  جنس  نمی  گیرم  در ضمن من اهل اینجا  نیستم و  احتمالا دیگه اینجا هم نیام...   ولی میتونم   بهتون شماره تلفن بدم  ...تا  بتونید   بامن    تماس  بگیرید   و   پولاتون   را  از  طریق  یکی  از  دوستانم براتون بفرستم  ...  منم  گفتم  اصلا تلفن نمیگیرم !!!!!......لحظاتی هر  دو به فکر فرو رفتیم... بعد خانمه گفت آقا من به شما آدرس  میدم   فردا   بعد  از ظهر  ساعت ۶ توی  خونه  منتظر شما خواهیم  موند  تا    همه ی  حساب   شما   را  بدهم، آخه  من  به شما مدیونم ... من  با   این  حرفش   به  فکر  فرو   رفتم، نمیدونستم باید  چکار  کنم    و  چه  تصمیمی  بگیرم   آخه  از   یک   طرف   عشق   پاکم  و  از  یک  طرف   پول جنس  مغاز ه ام....در  همین حال از  خانم  پرسیدم ، خانم عزیز شما منو  می شناسید؟؟؟؟ ایشون با دستپاچگی زیاد گفتن: ب...ب...نه...نه اصلا شما را نمی شناسم...  دوباره به فکر فرو رفتم.... تصمیم گیری   سخت بود !!!!   ولی  در  نهایت  من    تصمیم  خودم  را  گرفتم ،  گفتم  خانم ... باشه... قبول ... آدرس خونه را بدین....اون هم خود را  خیلی  بی تفاوت نشان میداد  منم در درونم  احساس عجیبی داشتم  نمیدونم  چه حسی بوده   و لی هرچی  بوده انتهایش عشق بود ...عشق  رسیدن به معشوقم!!!خلاصه آدرس خونه را گرفتم ...  روز  قرار فرا رسید من بر خلاف روز های قبل جنب و جوش خاصی داشتم برای لحظه دیدار ،لحظه شماری میکردم!!! ساعت ۶ بود !!!  منطقه  س  بود، خیابان  شهید  م وکوچه  ظ  رسیدم ، درب منزل و پلاک  هم دقیقا همان  چیزی بود که توی  برگه برام نوشته بود... درب خانه را  زدم ...اما هرچی  در میزدم کسی  به استقبالم نیومد  تا اینکه  احساس کردم  درب نیمه باز است... حسی داشتم که میگفت رضا مردانگی به خرج بده و برو تو این حق توست  حداقل اینکه تو دنبال پول لامپ ها اومدی نه چیز دیگه یی!!! منم دل به دریا زدم   دو  دستی  در  را باز کردم  و رفتم  داخل خونه!!! خونه  واقعا  تاریک و ترسناک بوده  هیچ چیزی نمی دیدم  یه دفعه  صدای بستن در   را شنیدم ...بعد گفتم ایییییییییینجاکسسسسییی نننننیست... من صدایی نشنیدم ... اینبار با صدای بلند تری گفتم خانم محترم  من دنبال پول  لامپ ها اومدم پ کجایی؟؟؟!!! این بار  صدایی شنیدم که میگفت   رضا  اومدی!!!!  خیلی خوش اومدی!!! اونو  شناختم. همون خانم بود.. ولی اون اسمم را از کجامی شناخت!!! خیلی عجیب بود... گفتم خانم شما منو می شناسید؟؟؟ اون  در جواب گفت  وای امروزچه روز خوبیست ... رضا امروز روز مرگ توست  و روز  انتقام من خواهد بود... اینبار گفت رضا لحظه مرگت فرا رسید!!!! منم گفتم خانم جریان چیه  میشه بگید چی شده... با حالت گریه و التماس گفت  رضا چرا نزاشتی سعید با من ازدواج کنه  مگه من در حق تو چه کردم ... تو... زندگیم، عشقم ،هستی ام  تو همچیم را به باد دادی رضا!!! منم تو فکر فرو رفته بودم... حالا یادم  اومد این جریان ۱۰ سال پیش بود... و این خانم  اسمش  مریم بود...راست میگفت من نزاشتم  سعید با اون ازدواج کنه، سعید یکی از بهترین دوستام  و یکی از با ایمان ترین  فرد محله مون بود  سعید منو  همراز خود میدونست و هر اتفاقی که  در  زندگیش می افتاد به من میگفت  و وقتی فهمیدم میخواد با مریم ازدواج کنه  بهش گفتم  سعید اگه  منو قبول داری با این دختر ازدواج نکن  همینو گفتم بدون  هیچ دلیلی ... واقعیت نمیدونم چرا نزاشتم با هاش ازدواج کنه  شاید به دوستم سعید حسودیم شد...اما  حالا سعید  بعد ازدواج با دختر خاله اش صاحب دوتا بچه است و در شاهین شهر زندگی میکند ولی مریم  بعد از یک ازدواج  ناموفق یک  زن مطلقه شده بود ...و حالا  اومده بود که انتقام بگیرد...در همین لحظه مریم  اسلحه را بیرون میکشد و آن رابه سوی من نشانه میکنه  ... من ایستاده نگاه میکردم  لحظات سختی بود مرگ را از نزدیک  دیدم... با زندگی خداحافظی کردم ...چشم هایم را بستم...در همین لحظه  اسلحه ازدست مریم افتاد و  با گریه گفت رضا بخاطر خدا بخشیدمت ...واکنون بعداز ۲سال از این ماجرا تا الان هیچکس از این قضیه بویی نبرده ..و در حال حاضر من در کنار مریم با یک پسر ۵ ماهه زندگی بسیار خوب و  آرامی را تجربه میکنیم --- پایان داستان   ۱/اسفند/۹۱ به قلم مدیر وب


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ | 22:50 | نویسنده : |

 پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید، چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت. پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد. به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام. پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند. در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد. در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود، حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد، چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.
اما کودک ۴ ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود. پس با مهربانی از اوپرسید:
پسرم داری چی می سازی؟
پسرک هم با ملایمت جواب داد: یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

نویسنده رعنا ملکان


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲ | 23:42 | نویسنده : |
  

 دختران هرچقدر می توانید بد حجابی کنید : لباس های بدن نما بپوشید,در خیابان عشوه گری کنید,موهایتان را به نمایش بگذارید و….

 بی خیال محرم و نامحرم فقط و فقط در این دنیا خوش باشید و با نامحرمان در خیابان ها اینگونه آب بازی کنید ...

پسران  شما هم فقط به فکر شهوت رانی باشید و اصلا به محرم و نامحرم توجه نکنید

دوست دختر و دوست پسر پیدا کنید و به شهوت رانی بپردازید مگر دنیا چند روز است ؟؟به راستی دنیا چند روز است ؟؟

آیا این شهوت رانی ها دائمی و همیشگی ست ؟؟

خیر دوست عزیزم !! چنین روزهایی نیز در پیش است پس ببینید ...

تصویر زیر از مکانی ست که به آن غسال خانه می گویند

و اینجور که گفته می شود همه ما یک روزی روی تخت غسالخانه حمام خواهیم کرد ,حتی شما دوست عزیز ،البته از اینجای کار به بعد قادر به انجام کارهای اول مانند شهوت رانی نیستیم

دوستان به فکر آخرت باشیم ...


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ | 12:35 | نویسنده : |
چندین سال قبل برای تحصیل در دانشگاه  آزاد اسلامی ، وارد اهواز شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصیلی گذشته بود که یک کار گروهی برای دانشجویان تعیین شد که در گروه های پنج شش نفری با برنامه زمانی مشخصی باید انجام میشد.
دقیقا یادمه از  پسر  خرمشهری که درست توی نیمکت بغلیم مینشست و اسمش محمود بود پرسیدم که برای این کار گروهی تصمیمش چیه؟
گفت اول باید برنامه زمانی رو ببینه، ظاهرا برنامه دست یکی از دانشجوها به اسم  رضا بود.
پرسیدم  رضا رو میشناسی؟
 محمود گفت آره، همون پسری که موهای  قشنگی داره و ردیف جلو میشینه!
گفتم نمیدونم کیو میگی!
گفت …
همون پسر خوش تیپ که معمولا پیراهن و شلوار روشن شیکی تنش میکنه!
گفتم نمیدونم منظورت کیه؟
گفت همون پسری که کیف وکفشش همیشه ست هست باهم!
بازم نفهمیدم منظورش کی بود!
اونجا بود که  محمود تون صداشو یکم پایین آورد و گفت رضا دیگه، همون پسر مهربونی که روی ویلچیر میشینه…
این بار دقیقا فهمیدم کیو میگه ولی به طرز غیر قابل باوری رفتم تو فکر،
آدم چقدر باید نگاهش به اطراف مثبت باشه که بتونه از ویژگی های منفی و نقص ها چشم پوشی کنه…
چقدر خوبه مثبت دیدن…
یک لحظه خودمو جای  محمود گذاشتم ، اگر از من در مورد  رضا میپرسیدن و  رضا رو  میشناختم، چی میگفتم؟
حتما سریع میگفتم همون معلوله دیگه!!
وقتی نگاه  محمود رو با دید خودم مقایسه کردم خیلی خجالت کشیدم…
شما چی فکر میکنید؟
چقد عالی میشه اگه ویژگی های مثبت افراد رو بیشتر ببینیم و بتونیم از نقص هاشون چشم پوشی کنیم”

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: نگاه متفاوت

تاريخ : یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۹۲ | 8:32 | نویسنده : |
یکی از دوستان قدیمی ما که سال ها قبل در  دوبی  کار میکرد ، تعریف می کرد که در مقطعی  روغن  و برنج دچار کمبود و گرانی شد.
رادیو و تلویزیون اعلام کردند که در فلان فروشگاه ها ، این کالا را به قیمت ارزان عرضه می کنند تا کسانی که  وضع مالی مناسبی ندارند ، از این فروشگاه ها خرید کنند.
من و دوستانم ، به همان سبک و سیاق  شادگانی  خودمون ، فرصت را مغتنم شمردیم و به چند فروشگاه مراجعه کردیم و از هر کدام به اندازه سهمیه ای که می دادند ، خریدیم و به خانه مان که در آن مستأجر بود ، بازگشتیم.
هنگام ورود ، صاحبخانه را که پیرزنی 80 ساله بود دیدیم. نگاهی به کیسه هایی که در دست داشتیم کرد و پرسید: این ها چی هستند؟ با شور و شوق برایش از زرنگی مان گفتیم و به او هم آدرس فروشگاه ها را دادیم و اعلام آمادگی کردیم که اگر بخواهد ،فردا برای او هم خرید ارزان کنیم.
پیر زن  اماراتی به حرف هایمان گوش داد و سپس گفت: فردا به جای خرید برای من ، خانه مرا تخلیه کنید و از اینجا بروید!
با تعجب علت را پرسیدیم ؛ گفت: شما با این خریدهای مازاد بر نیازتان ، به جامعه امارات خیانت کردید ؛ خانه من جای خیانتکاران نیست
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 18:50 | نویسنده : |
در  نهایت  من    تصمیم  خودم  را گرفتم، گفتم  خانم ... باشه... قبول ...

آدرس خونه را بدین.... اون هم خود را  خیلی  بی تفاوت نشان میداد  منم در درونم  احساس

عجیبی داشتم  نمیدونم  چه حسی بوده   و لی هرچی  بوده انتهایش عشق بود ...عشق 

رسیدن به معشوقم!!!خلاصه آدرس خونه را گرفتم ...  روز  قرار فرا رسید من بر خلاف روز

های قبل جنب و جوش خاصی داشتم برای لحظه دیدار ،لحظه شماری میکردم!!! ساعت ۶

بود !!!  منطقه  س  بود، خیابان  شهید  م وکوچه  ظ  رسیدم ، درب منزل و پلاک  هم دقیقا

همان  چیزی بود که توی  برگه برام نوشته بود... درب خانه را  زدم ...اما هرچی  در میزدم

کسی  به استقبالم نیومد  تا اینکه  احساس کردم  درب نیمه باز است... حسی داشتم که

میگفت رضا مردانگی به خرج بده و برو تو این حق توست  حداقل اینکه تو دنبال پول لامپ

ها اومدی نه چیز دیگه یی!!! منم دل به دریا زدم   دو  دستی  در  را باز کردم  و رفتم  داخل

خونه!!! خونه  واقعا  تاریک و ترسناک بوده  هیچ چیزی نمی دیدم  یه دفعه  صدای بستن در  

را شنیدم ...بعد گفتم ایییییییییینجاکسسسسییی نننننیست... من صدایی نشنیدم ...

اینبار با صدای بلند تری گفتم خانم محترم  من دنبال پول  لامپ ها اومدم پ کجایی؟؟؟!!! این

بار  صدایی شنیدم که میگفت   رضا  اومدی!!!!  خیلی خوش اومدی!!! اونو  شناختم. همون

خانم بود.. ولی اون اسمم را از کجامی شناخت!!! خیلی عجیب بود... گفتم خانم شما منو می

شناسید؟؟؟ اون  در جواب گفت  وای امروزچه روز خوبیست ... رضا امروز روز مرگ توست  و

روز  انتقام من خواهد بود... اینبار گفت رضا لحظه مرگت فرا رسید!!!! منم گفتم خانم جریان

چیه  میشه بگید چی شده... با حالت گریه و التماس گفت  رضا چرا نزاشتی سعید با من

ازدواج کنه  مگه من در حق تو چه کردم ... تو... زندگیم، عشقم ،هستی ام  تو همچیم را به

باد دادی رضا!!! منم تو فکر فرو رفته بودم... حالا یادم  اومد این جریان ۱۰ سال پیش بود... و

این خانم  اسمش  مریم بود...راست میگفت من نزاشتم  سعید با اون ازدواج کنه، سعید یکی

از بهترین دوستام  و یکی از با ایمان ترین  فرد محله مون بود  سعید منو  همراز خود میدونست

و هر اتفاقی که  در  زندگیش می افتاد به من میگفت  و وقتی فهمیدم میخواد با مریم ازدواج

کنه  بهش گفتم  سعید اگه  منو قبول داری با این دختر ازدواج نکن  همین گفتم بدون  هیچ

دلیلی ... واقعیت نمیدونم چرا نزاشتم با هاش ازدواج کنه  شاید به دوستم سعید حسودیم

شد...اما  حالا سعید  بعد ازدواج با دختر خاله اش صاحب دوتا بچه است و در شاهین شهر

زندگی میکند ولی مریم  بعد از یک ازدواج  ناموفق یک  زن مطلقه شده بود ...و حالا  اومده بود

که انتقام بگیرد...در همین لحظه مریم  اسلحه را بیرون میکشد و آن رابه سوی من نشانه

میکنه  ... من ایستاده نگاه میکردم  لحظات سختی بود مرگ را از نزدیک  دیدم... با زندگی

خداحافظی کردم ...چشم هایم را بستم...در همین لحظه  اسلحه ازدست مریم افتاد و  با

گریه گفت رضا بخاطر خدا بخشیدمت ...واکنون بعداز ۲سال از این ماجرا تا الان هیچکس

بویی نبرده ..و در حال حاضر من در کنار مریم با یک پسر ۵ ماهه زندگی بسیار خوب و  آرامی را

تجربه میکنیم.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: این داستان در شادگان اتفاق افتاد , قسمت پایانی

تاريخ : دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ | 21:42 | نویسنده : |
گفت چند  میشن؟؟ منم  گفتم  ۱۵ هزار تومان... اونم  قبول کرد...ولی متاسفانه

تا خواست پول برام بشماره ،هرچی گشت کیف پولشو پیدا نکرد ...خانم  هم در کمال حجب و

حیا گفت: آقا من واقعا شرمند ه ام  پول همراهم نیست ... من این لامپ ها را  پس میدم...منم 

که  انگار این خانمو  از سالها پیش می شناختم گفتم خانم  این  حرفا چیه من و شما  که 

از  این حرفا نداریم !! کاشکی که همه ی خانم ها مثل شما بودن شما واقعا بی نظیرید!!! من  بدلیل دل

پاکم بهش  گفتم  پول وثروتم فدای سرت !!! حاضرم بمیرم ولی ناراحتی  شما را نبینم!!!!  اونم  

با  حالت خاصی گفت آقا؟؟؟گفتم جون آقا!!!  گفت : من   این  طوری  جنس  نمی  گیرم  در ضمن

من اهل اینجا  نیستم و  احتمالا دیگه اینجا هم نیام...   ولی میتونم   بهتون شماره تلفن بدم  ...تا 

بتونید   بامن    تماس  بگیرید   و   پولاتون   را  از  طریق  یکی  از  دوستانم براتون بفرستم  ...  منم 

گفتم  اصلا تلفن نمیگیرم !!!!!......لحظاتی هر  دو به فکر فرو رفتیم... بعد خانمه گفت آقا

من به شما آدرس  میدم   فردا   بعد  از ظهر  ساعت ۶ توی  خونه  منتظر شما خواهیم  موند 

تا    همه ی  حساب   شما   را  بدهم، آخه  من  به شما مدیونم ... من  با   این  حرفش   به  فکر  فرو  

رفتم، نمیدونستم باید  چکار  کنم    و  چه  تصمیمی  بگیرم   آخه  از   یک   طرف   عشق   پاکم  و  از 

یک  طرف   پول جنس  مغاز ه ام....در  همین حال از  خانم  پرسیدم ، خانم عزیز شما منو  می

شناسید؟؟؟؟ ایشون با دستپاچگی زیاد گفتن: ب...ب...نه...نه اصلا شما را نمی شناسم... 

دوباره به فکر فرو رفتم.... تصمیم گیری   سخت بود !!!!   ولی  در  نهایت  من    تصمیم  خودم  را  گرفتم

،  گفتم  خانم ... باشه... قبول ... آدرس خونه را بدین....  قسمت  پایانی  داستان  را   در  روز    ۱۶ 

اسفند     به نمایش     خواهیم گذاشت


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: این داستان در شادگان اتفاق افتاد , قسمت دوم

تاريخ : دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ | 21:48 | نویسنده : |
یکی ازدوستانم به نام  رضا که مغازه ی  مواد غذایی در شهر شادگان در اختیار دارد تعریف میکرد: در

یکی  از  روزهای  سرد زمستانی  در مغازه ی خود نشسته  بودم که  از دور  یک 

خانم  خوشتیپ ، زیبا  و  بسیار جذاب  دیدم  که داشت به سوی  محلی  که  ما    در آن هستیم 

می  اومد... این خانم   به قدری زیبا  و  جذاب  بود  که  حتی  دیگر مغازه   داران   از  دیدن این  خانم  

مات  و مبهوت شده اند ... این   خانم   آرام   آرام   به سوی مغازه ی من نزدیک میشد   تا اینکه   بعد از

دیدن  من   ایستاد و لحظاتی  هم به  من خیره  شد...من هم به آن خانم زل زدم در دل  خود 

غوغایی داشتم ، تپش  قلبم     زیاد  تر  شد ،در  ابرها سیر میکردم،   از  نگا ههایش  انرژی  میگرفتم،

حس دوست  داشتنش در دلم  شعله ور شد در  یک کلام بگم   در  یک نگاه عاشقش  

شدم  ...بدجور...  در همین افکار  بودم   که   صدایی  شنیدم  که میگفت   هی آقا کجایی؟؟؟   مگه

نمی  شنویی؟؟   منم با دستپاچگی  گفتم   بله ...بله... خانم امری داشتین!!!!   گفت:  خواهشن دوتا

لامپ  کم مصرف  بدین...  منم   با  خوشحالی  تمام گفتم  به  روی چشم خانم.... شما فقط

امر بفرمایید...  منم سریع دوتا  لامپ  کم  مصرف  خوب ایرانی  توی  یک پلاستیک گذاشتم  و  بهش

تحویل دادم ...   گفت چند  میشن؟؟ منم    گفتم   ۱۵ هزار تومان... اونم  قبول کرد...  ولی    متاسفانه

تا  خواست پول  برام بشماره.....  ادامه   این  داستان را  در    روز   ۹ اسفند  به نمایش   خواهیم 

گذاشت 


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده ، اخبار  شادگان
برچسب ها: این داستان در شادگان اتفاق افتاد

تاريخ : چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۱ | 22:40 | نویسنده : |

روزگاری استاد و دانشجویی در سفر بودند.در یکی از... سفرهایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.


ناگهان از دور نوری دیدند وبا شتاب به سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند .آنها آن شب را مهمان او شدند و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آنها داد.

روز بعد استاد  و دانشجو از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.در مسیر دانشجو همواره در فکر زن بود و اینکه چگونه فقط با یک بز زندگی را می گذراندو ای کاش قادر بود به آن زن کمک کند.
تا اینکه قضیه را به استاد گفت .استاد فرزانه پس از کمی تامل پاسخ داد :
اگر میخواهی به آنان واقعا کمک کنی برگرد و بزشان را بکش.
دانشجوی  جوان ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به استاد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آنجا دور شد.........سالهای سال گذشت و دانشجو همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه ها چه آمد.
روزی از روزها استاد و دانشجو وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.
سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن هارا به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.
صاحب قصر زنی بود با لباسهای بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافران استقبال و پذیرایی کرد,و دستور داد به آن ها لباسهای جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند.
پس از استراحت آن ها نزد زن رفتند تا رازهای موفقیت زن را جویا شوند.
زن چون آن ها را استاد  و دانشجویی فرزانه یافت ,پذیرفت وشرح حال خود را این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و باچند فرزندم و تنها بزی که داشتم زندگی را می گذراندم .
یک روز صبح دیدم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم.ابتدا بسیار غمگین شدم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هرکدام به کاری روی آوردیم.
ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هرکدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارهایشان بدست آوردند.
فرزند بزرگم زمین زراعی مستعد بزرگی را درآن نزدیکی یافت.فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرنبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به دا د وستد نمود.پس از مدتی با آن ثروت ,شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
دانشجو  پی به راز مسئله برده بود و از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.

نتیجه :
هریک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشد مان است,و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: بز زندگی

تاريخ : سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ | 20:29 | نویسنده : |

در مهد کودک های ایران ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره باخته و بعد ۹ بچه و ۸ صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بمونه. بچه ها هم همدیگر رو هل میدن تا خودشون بتونن روی صندلی بشینن . . .

در مهد کودک های ژاپن ۹ صندلی میذارن و به ۱۰ بچه میگن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو میکنن و همدیگر رو طوری بغل میکنن که کل تیم ۱۰ نفره روی ۹ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه. بعد ۱۰ نفر روی ۸ صندلی، بعد ۱۰ نفر روی ۷ صندلی و همینطور تا آخر.

با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش میدیم که هر کی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به بچه هاشون فرهنگ همدلی و کمک به همدیگر و کار تیمی رو یاد میدن . . .



موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: تفاوت فرهنگی

تاريخ : دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ | 20:26 | نویسنده : |

www.toppatogh.com | داستان اینترنتی قدرت بیان

بهروز دوست صمیمی احمد در سر راه مسافرتشان به شیراز

پس از سفارش صبحانه در رستوران به احمد گفت:

یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.

پنج دقیقه بعد، بهروز با دست خالی برگشت.

در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.

احمد از او پرسید: چی شده؟

بهروز جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم

و هزار تومان به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،

اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.

به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.

فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.

واقعم عصبانی شدم. بهروز در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی

شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.

 

احمد در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.

بعد از صبحانه به بهروز گفت که یک لحظه منتظر باشد

و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت …

وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم همشهری بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک هزار تومان دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.

صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به احمد داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.

وقتی که احمد با غنیمت جنگی اش برگشت، بهروز در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟
  احمدخندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: بیان منطقی

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ | 20:11 | نویسنده : |


امروز برای هرکی یک جوری هست
بد ,خوب , یا معمولی
ولی
هر کسی جوری خوشبختی حس کرده
در هر موقعیتی......
.....
...
طعم خوشبختی را میتوان ته جوی یک خیابان در پایین ترین نقطه شهر پیدا کرد !!!
این را یک پسر بچه ی گدا بعد از پیدا کردن یک سکه ۱۰۰ تومانی از ته جوی به من گفت...
چه روز گندی بود امروز ... داریم به خاک سیاه میشینیم
امروز فقط ۵ میلیون فروش داشتم !!!!
این را یکی از تجار قدیمی بازار به دوستش میگفت و من شنیدم
دنیای این روز های ما....
یکی به قرص نانی که ندارد راضیست
یکی از کوچکی خانه ۵۰۰ متری اش حرف میزند
یکی گوشت شتر مرغ میخوره و براش گوشت شکار آهو طلایی که نسلش داره منقرض میشه میارند..,
یکی 3 ساعت تو صف مرغ یخی که تاریخش 3ماه گذشته تا بتونه 2تا بخره....
شرم باد بر من ...
یا بر این دنیا....
من دیدم پیره زنی پای مرغ را برای سوپ میخرید و من و رفیقم.. گوشت لختی برای سگش...
و دیدم اوج خوشبختی پیره زن را هنگامی مرد پانصد تومان کمتر از او گرفت..
"خوشبختی "
صاحب تو کیست ..
چگونه ترا تقصیم میکند....
عدالت تو کجایی؟؟؟
تو را چه شده ؟
چرا پاکترین و معصوم ترین دخترا به دست گرگ صفتان می افتد..
چرا مردان نیک گیر زنان بی حیا زالو صفت...
این رسم ماست ...؟
این رسم ایمانمان هست...؟
یا جواب پاک بودن....؟
نمیدانم تو که میخوانی دنیا را چگونه میبینی ؟

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: دنیای ما

تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 15:7 | نویسنده : |


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: قوت قلب

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه نهم دی ۱۳۹۱ | 13:52 | نویسنده : |

فـرزندم! SMS اینقدربازی نکن، با اینکار فقط درآمد مخابرات را زیاد می کنی. هـان ای پسـر! اگر دکتر یا مهندس شدی، موقع معرفی خود، از این پیشوندها قبل از اسم خود استفاده نکن، زیرا آن نشانه کمبود شخصیت توست. پسـرم! می دانم الان داری حسرت دیدار مرا می خوری. یالله بلند شو دست مادرت را ببوس بعد بیا بقیه وصیت را بخوان. هـان ای پسـر! خواستی در مملکت خودمان درس بخوانی بخوان.. خواستی فرنگ بروی برو... اما اگر ماندی از فرنگ بد نگو ، اگر رفتی از مملکتت بد نگو پسـرم! در تاکسـی با تلفـن همـراه بلنـدبلنـد صحبـت نکـن. پسـرم! گروهـی هستنـد که اگـر احترامشـان کنـی تـو را نـادان می داننـد و اگـر بی محلیشـان کنـی از گـزندشان بی امانـی.. پس در احتـرام ، انـدازه نگهـدار. پسـرم! سخت تریـن کـار عالـم فهماندن یک احمـق است. خـون خـودت را کثیـف نکـن.نمی توانی...خدا از احمق ها دست کشید پس تو هم.... پسـرم! با کسـی که شکمش را بیشتـر از کتـاب هایش دوست دارد ، دوستـی مکـن. هـان ای پسـر! در پیـاده رو که راه می روی، از کنـار بـرو.. ملت می خواهنـد از کنـارت رد شوند. پسـرم! در خیـابان که راه می روی، کیـفت را سمت جـوی آب بگیـر، زیـرا کیـف قـاپ زیـاد شده است. پسـرم! وقتـی در تاکسی کنـار یک خانـم می نشینـی، جمـع و جـور بنشیـن تا آن بیچـاره احسـاس ناراحتـی نکنـد. پسـرم! موقع رانندگـی خـودت را جـای کسـی بگـذار که دارد از خـط عابـر پیـاده رد می شـود، پس حـق تقـدم را رعایت کن. پسـرم! اگـر کسانـی از سـر نادانـی به تـو خنـدیدند ، تو بـرای شفایشـان گریـه کـن.. پسـرم! هیـچ گـاه دنبـال به کرسـی نشـاندن حـرفت مبـاش و همـه جـا سـر هـر صحبتـی را بازمکـن. بگـذار تـو را نـادان بداننـد. پسـرم! اساتیـد را محترم بشمار! اگر توانستی دستشان را ببوس، اگر نه ، خود دانی.. پسـرم! در ضمن ، به هر کسی بی خودی لقب “استاد” عنایت مکن.. مشک آن است که خود ببوید، نه آنکه عطار بگوید. پسـرم! راه تو را می خواند.. اما تو باور مکن

موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: وصیت پدر

تاريخ : جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ | 23:1 | نویسنده : |
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند: که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.

دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

 اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نمی شنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: امید

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:54 | نویسنده : |

توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُی‌خُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُی‌خُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

 


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: قصابی

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:21 | نویسنده : |

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: لیوان آب و مشکلات

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 22:14 | نویسنده : |

جنگجويي از استادش پرسيد: «بهترين شمشيرزن كيست؟»

استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين كن.»

شاگرد گفت: «اما چرا بايد اين كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.»

استاد گفت: «خوب با شمشيرت به آن حمله كن.»

شاگرد پاسخ داد: «اين كار را هم نمي كنم. شمشيرم مي شكند و اگر با دست هايم به آن حمله كنم،

انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارد. من اين را نپرسيدم. پرسيدم بهترين شمشيرزن

كيست؟»

استاد پاسخ داد: «بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آنكه شمشيرش را از غلاف بيرون بكشد،

نشان مي دهد كه هيچ كس نمي تواند بر او غلبه كند.»

اگر ياد بگيري كه سيال و انطباق پذير باشي، شكست ناپذير خواهي بود.


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: بهترین شمشیر زن

تاريخ : پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ | 21:46 | نویسنده : |
پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد . او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم . پدر با عصبانیت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟ پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا . پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ) عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سوال کنم؟ پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند. هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:8 | نویسنده : |
تو شهر بازی یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر !! نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم… بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه…بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…اگه نمی خری برم.. می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم ! فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه...فقط نگاه...
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 21:4 | نویسنده : |
پسریی به برادر خود گفت : داداش داری به کجا می روی؟ برادر گفت:عزیزم مجری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با برادرش خداحافظی کرد.... حدود نیم ساعت بعد برادر با عصبانیت به خانه برگشت. پسر به برادرش گفت:داداش چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟ برادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. پسر پس از شنیدن حرف های برادرش به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:داداش آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم. اما برادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟ پسر ملتمسانه گفت:داداش خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا. برادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست داداش کوچکترش را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند. پس از چندی قدم زدن پسر به برادرش گفت:رسیدیم. در حالی که به مسجد بزرگ شهر اشاره می کرد. برادر که از این کار داداشش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود. پسر جواب داد:داداش تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا...
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:56 | نویسنده : |
ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم مدرسه. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک “آخیش” یا “به‌به” بود! حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به‌به برگردم سر کارم. نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست‌داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند. با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم مدرسه و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم: “٢٠٠ تومانی ندارم.” می‌گوید: “اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن!!” خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: “این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!” تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم. انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت مدرسه بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: آخیش! به‌به!
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱ | 20:49 | نویسنده : |
مطالب قدیمی تر