آدرس خونه را بدین.... اون هم خود را خیلی بی تفاوت نشان میداد منم در درونم احساس
عجیبی داشتم نمیدونم چه حسی بوده و لی هرچی بوده انتهایش عشق بود ...عشق
رسیدن به معشوقم!!!خلاصه آدرس خونه را گرفتم ... روز قرار فرا رسید من بر خلاف روز
های قبل جنب و جوش خاصی داشتم برای لحظه دیدار ،لحظه شماری میکردم!!! ساعت ۶
بود !!! منطقه س بود، خیابان شهید م وکوچه ظ رسیدم ، درب منزل و پلاک هم دقیقا
همان چیزی بود که توی برگه برام نوشته بود... درب خانه را زدم ...اما هرچی در میزدم
کسی به استقبالم نیومد تا اینکه احساس کردم درب نیمه باز است... حسی داشتم که
میگفت رضا مردانگی به خرج بده و برو تو این حق توست حداقل اینکه تو دنبال پول لامپ
ها اومدی نه چیز دیگه یی!!! منم دل به دریا زدم دو دستی در را باز کردم و رفتم داخل
خونه!!! خونه واقعا تاریک و ترسناک بوده هیچ چیزی نمی دیدم یه دفعه صدای بستن در
را شنیدم ...بعد گفتم ایییییییییینجاکسسسسییی نننننیست... من صدایی نشنیدم ...
اینبار با صدای بلند تری گفتم خانم محترم من دنبال پول لامپ ها اومدم پ کجایی؟؟؟!!! این
بار صدایی شنیدم که میگفت رضا اومدی!!!! خیلی خوش اومدی!!! اونو شناختم. همون
خانم بود.. ولی اون اسمم را از کجامی شناخت!!! خیلی عجیب بود... گفتم خانم شما منو می
شناسید؟؟؟ اون در جواب گفت وای امروزچه روز خوبیست ... رضا امروز روز مرگ توست و
روز انتقام من خواهد بود... اینبار گفت رضا لحظه مرگت فرا رسید!!!! منم گفتم خانم جریان
چیه میشه بگید چی شده... با حالت گریه و التماس گفت رضا چرا نزاشتی سعید با من
ازدواج کنه مگه من در حق تو چه کردم ... تو... زندگیم، عشقم ،هستی ام تو همچیم را به
باد دادی رضا!!! منم تو فکر فرو رفته بودم... حالا یادم اومد این جریان ۱۰ سال پیش بود... و
این خانم اسمش مریم بود...راست میگفت من نزاشتم سعید با اون ازدواج کنه، سعید یکی
از بهترین دوستام و یکی از با ایمان ترین فرد محله مون بود سعید منو همراز خود میدونست
و هر اتفاقی که در زندگیش می افتاد به من میگفت و وقتی فهمیدم میخواد با مریم ازدواج
کنه بهش گفتم سعید اگه منو قبول داری با این دختر ازدواج نکن همین گفتم بدون هیچ
دلیلی ... واقعیت نمیدونم چرا نزاشتم با هاش ازدواج کنه شاید به دوستم سعید حسودیم
شد...اما حالا سعید بعد ازدواج با دختر خاله اش صاحب دوتا بچه است و در شاهین شهر
زندگی میکند ولی مریم بعد از یک ازدواج ناموفق یک زن مطلقه شده بود ...و حالا اومده بود
که انتقام بگیرد...در همین لحظه مریم اسلحه را بیرون میکشد و آن رابه سوی من نشانه
میکنه ... من ایستاده نگاه میکردم لحظات سختی بود مرگ را از نزدیک دیدم... با زندگی
خداحافظی کردم ...چشم هایم را بستم...در همین لحظه اسلحه ازدست مریم افتاد و با
گریه گفت رضا بخاطر خدا بخشیدمت ...واکنون بعداز ۲سال از این ماجرا تا الان هیچکس
بویی نبرده ..و در حال حاضر من در کنار مریم با یک پسر ۵ ماهه زندگی بسیار خوب و آرامی را
تجربه میکنیم.
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
برچسب ها: این داستان در شادگان اتفاق افتاد , قسمت پایانی
.: Weblog Themes By Pichak :.