+وای از اون روزی که تمام انتظاراتت مثل مارمولک پهن شه رو دیوار و هر هر بهت بخنده
|
شادگان ابتکار به نام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است
|
||
|
>
|
آدم از رفیق خیــــــــــــــلی توقع داره
+وای از اون روزی که تمام انتظاراتت مثل مارمولک پهن شه رو دیوار و هر هر بهت بخنده نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آذر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
یادمان باشد وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم در برابرش مسئولیم... در برابر اشکهایش شکستن غرورش لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش و اگر یادمان برود در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد و این بار ما خود فراموش خواهیم شد نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
آی خدا خسته ام................. خسته از خستگی هام خسته از سردرگمی هام خسته از فکرای تو ذهنم خسته از زندگی خسته ام................... واقعا دوست دارم بدم زندگیمو دست یکی دیگه بگم تو بازی کن سوختیم عیبی نداره فدای سرت فقط بازی کن من نه عاشق هستم ؛ نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
سر خاک من...!!
نیستم...!!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
میترسم از بعضی آدمها ...نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
فراموشی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
گفته بودی درد دل کن گــــــــــاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری؟ کــــــــــــــو دل پرطاقتی؟ شمع وقتی داستانم را شنید آتش گـــــــــرفت شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتـــــــــــی تا نسیم از شرح عشقم باخبر شد، مست شد غنچهای در باغ پرپر شد ولی کــــــــو غیرتی؟ گریه میکردم که زاهد در قنوتم خیره مــــــــاند دور باد از خرمن ایمان عــــــــــــــــــــاشق آفتی روزهایم را یکایک دیدم و دیـــــــــــــــدن نداشت کاش بر آیینه بنشیند غبار حســـــــــــــــــــرتی بسکه دامان بهاران گل به گل پژمرده شــــــــد باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتــــــــــــــی من کجا و جرئت بوسیدن لبهای تـــــــــــــــــــو آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتـــــــــــــــــــــی نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
![]() نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
به کسی که تنهات گذاشت بگو این تو بودی که باختی نه من ! من کسی رو از دَست دادم که دوستم نَداشت . . . ! اما تو کسی رو از دست دادی که عاشِقِت بود . . .
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
خدایـــــــــــــا؛
بابت هر شبی که بی شکر سر بر بالین گذاشتم؛ بابت هر صبحی که بی سلام به تو آغاز کردم؛ ... بابت لحظات شادی که به یادت نبودم؛ بابت هر گره که به دست تو باز شد و من به شانس نسبتش دادم؛ بابت هر گره که به دستم کور شد و مقصر را تو دانستم؛ مرا ببخش ...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پنجم تیر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
پرنده ای که رفت بگذار برود
هوای "سرد" بهانه است. هوای "دیگری" به سر دارد.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
دلتـــــنگـ یعنی:
روبـــروی دریــــا ایستاده باشی ولــــــی خاطره ی یه خیابون خفه ت کنه...!
نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
همين حالا که من تنهام خداخداحافظ همين حالا، حافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تومي ديد اگه گفتم خداحافظ نه اين که رفتنت سادست نه اين که مي شه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبنديم دل به رويا ها بدونيم بي تو با تو همين جسم اين دنيا ، خداحافظ خداحافظ همين حالا خدا حافظ من به مردی وفا نمودم واو پشت پا زد به عشق وامیدم هرچه دادم به او حلالش باد غیر از آن دل که مفت بخشیدم دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه راوش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد باز هم در نگاه خاموشم قصه های نگفته ای دارم باز هم چون به تن کنم جامه فتنه های نهفته ای دارم باز هم میتوان به گیسویم چنگی از روی عشق ومستی زد باز هم میتوان در آغوشم پشت پا بر جهان هستی زد باز هم می دود به دنبالم دیدگانی پر از امید ونیاز باز هم با هزار خواهش گنگ می دهند به سوی خویش اواز زانچه دادم به او مرا غم نیست حسرت و اضطراب و ماتم نیست غیر از ان دل که پر نشد جایش به خدا چیز دیگرم کم نیست کو دلم کو دلی که برد ونداد غارتم کرده داد میخواهم دل خونین مرا چه کار اید دلی ازاد وشاد میخواهم دگرم ارزوی عشقی نیست بیدلان راچه ارزو باشد دل اگر بود باز می نالید که هنوزم نظر با او باشد او که از من برید وترکم کرد پس چرا پس نداد ان دل را وای بر من که مفت بخشیدم دل آشفته حال غافل را نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
زندگی آفتابیست که می کند طلوع زندگی راهیست که می شود شروع زندگی بادیست که می کند عبور زندگی کوهیست که می کند غرور زندگی رودیست که می کند خروش زندگی بلبلیست که می کند سکوت زندگی نم نم باران خوشیست زندگی سیل عظیم ناخوشیست زندگی شکوفه های نوبهار زندگی مسافره یا تک سوار؟ زندگی شروع یه راه غریب زندگی سفر به یک راه عجیب زندگی لحظه ی با تو بودنه زندگی همیشه با تو موندنه زندگی همیشه با ترس و هراس زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه زندگی راز بزرگ خلقته زندگی شعار بی تو بودنه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟! گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست!؟ آن عزیز عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل در جهان یاری نبود دیدی ای دل حرف من بیجا نبود نو بهار عمر را دیدی چه شد!؟ زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟! دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست کمترین چیزی که میابی وفاست ای دل اینجا باید از خود گم شوی عاقبت همرنگ این ومردم شوی نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
!!
![]() خدایا میدونم که صدامو نمیشنوی! میدونم اصلا ولم کردی به حال خودم و تو هم نشستی داری میخندی! اشکال نداره! اما خدایا!منم بندتم!همون بنده ای که خودت افریدی....از روح خودتم! همونیم که تا چند ماه پیش بهش میگفتن فرشته کوچولو..... خداجونم!؟ این فرشته کوچک.......نه نه.....ببخشید! این پسر جون خطا زیاد کرد....پاش زیاد لغزید.....نفرتو تجربه کرد.....نفرین کرد.... اما خدایا تو عشقو بهم هدیه کردی!نتونستم خوب ازش مراقبت کنم! خدایا یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بیا و ضامنم شو!بیا و دستمو بگیر ببر جلو! بیا و خودت یه بار دیگه همه چیزو بهم هدیه کن! خدا جونم من همون جوانم!ذاتم همونه!میتونم!اگه پشتم باشی میتونم! همه چی میشه مثل قبل! خدا جونم بیا و ضامنم شو! بهت بیشتر از همیشه احتیاج دارم خدا جون! اینقدر نسبت بهم بی تفاوت نباش! تو که از همه چی خبر داری!تو که میدونی تب این روزای من به خاطر چیه! تو که معنی سکوتمو میفهمی.....تو که میدونی معنی اشکم چیه! تو که میدونی!!!!! خدایا یه بار دیگه نگام کن....نگاه کن و ببین چشمام هنوز همون پاکی و صداقتو داره! خدایا فقط یه بار دیگه! :| نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲
توسط محمدی مجد
اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش.... برچسبها: اگر می دانستم نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
دلهای پاک خطا نمیکنند فقط سادگی میکنند و امروز سادگیم پاک ترین خطای زندگیم شد.......... دستامو محکم بگیر عزیزم اونایی که پا پیچت شدن خداکنه بمیرن..... میدونی چی بیشتر از همه آدمو نابود میکنه اینکه هرکاری در توانت هست براش انجام بدی بعد بگه مگه من ازت خواستم؟؟؟؟؟ ای لعنت به تو...که سهم من از تو فقط گریه و بیقراری و دلتنگیهای وقت و بی وقت و سهم تو از من بیخیالی و خوشیهای وقت و بی وقت.... لعنت به تو که فراموش شدنی نیستی حتی تو لحظه های خوشم....شانه هایت رفت.... سرم افتاد....دلم شکست.... وقت رفتن منو به خدا نسپارد نمیدونم منو فراموش کرده بود یا خدارو.... نمیبخشمت....... برچسبها: دل پاک نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
یه عطرایی........... یه آهنگایی.......... یه تکه کلامایی......... یه جاده هایی........ یه کارایی.......... یه روزایی......... شاید اینا چیزایی نباشه اما گاهی خیلی عذاب آورن برا یه آدمایی.......... آره میخوام بگم سوت پایان را بزنید صداقت وپاکی ام حریف هرزگی زمانه نمیشود.....قبول میکنم باختم!! هرکسی رو میتونستم دوس داشته باشم اگر دوست داشتن را از تو شروع نمیکردم. چرا اینطوری به نوشته هام نگاه میکنی؟؟؟؟؟تنها ندیدی؟؟؟؟؟بمن نخند منم روزگاری عزیزدل کسی بودم!! هیچگاه نفمیدم چه رازیست بین دل و دستم؟؟؟؟؟؟؟از دستم رفت به هرچه دل بستم!!!!! هی با توام !!!!!!هی روزگار!!!!!من به درک خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان همه ی درد من این است.... یک نفر در زندگی من هست که نیست.........!!!!!!! برچسبها: بازی روزگار نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
![]() دیگر نمیدانم چه بگوییم و چه چیزی را به توصیف بکشانم. انگار تمام کلمات ته گرفتند و چیزی برای گفتن باقی نمانده است. انگار چشمانم را بسته ام و دیگر نظاره گر هیچ چیزی نیستم و گویی کاملا نسبت به اطرافم بی تفاوت شده ام و احساسی برای ابراز نمی بینم. مثل اینکه سازهایم برای رقصیدن از بین رفته اند. ممکن است دلیلش این باشد: زندگی آنطور که بخواهد پیش می رود حتی اگر من نخواهم... برچسبها: زندگی نوشته شده در تاريخ شنبه نهم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
خَستــــه ام....! امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم... خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد...!
برچسبها: روزگار من نوشته شده در تاريخ شنبه نهم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
یه لحظه گوش خدا!!!! جدی میگم... نه بچه بازیه نه ادا اطوار... توی این دنیا... حال خیلی ها اصلا خوب نیست !!! یه دستی به زندگیشون بکش... لطفا.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم دی ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
درد عجیبی دارد وقتی.... هم ابر باشد !.....هم باران باشد ..! هم خیابان ِ خیس باشد .. ... امـــــا.. ... ... نه تـــــو باشی .. نه دستی برای فشردن باشد !.. نه پایی برای قدم زدن باشد و .. نه نگاهـــی برای زل زدن...!! برچسبها: عشق نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱
توسط محمدی مجد
|
|
| تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک | ||