شادگان ابتکار/این روزها وقتی اخبار کنونی ، دزدی ها و رشوه گیری های روحانیونی که قاضی دولتی و حکومتی بودند و اختلاسهای معتمدین مردم و مسئولان خرد و کلان حکومتی رو میشنوم ، دچار افسردگی میشم و به خودم لعنت میکنم که چرا اینقدر راحت اعتماد کردم و به یاد این حکایت معروف می افتم که :
اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید ڪه عصا بهدست پیاده میرود ، افلیج از او کمک خواست، مرد سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد او را از جا بلند ڪرد و بر روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند! مرد افلیج ڪه اڪنون خود را سوار بر اسب میدید دهنه ی اسب را ڪشید و گفت: اسب را بردم ... و با اسب گریخت!
پیش از آنڪه دور شود صاحب اسب داد زد: تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی، اسب مال تو ؛ اما گوش ڪن ببین چه میگویم؛ مرد افلیج اسب را نگه داشت! مرد سوار گفت: هرگز به هیچ ڪس نگو چگونه اسب را به دست آوردی! میترسم ڪه دیگر "هیچ سواری" به پیادهای رحم نڪند.
«كليله و دمنه»
حڪایت ، حڪایت روزگار ماست!!
به قدرتمندان و ثروت اندوزان و ڪاخ نشینان بگویید: شما ڪه با جلب اعتماد مستمندان و بیچارگان و ستمدیدگان ؛ اسب قدرت بهدستتان افتاده ... شماها ؛ نه فقط اسب ، ڪه ایمان ، اعتماد ، ديانت، اعتقاد و... نان سفرهمان را بردید... فقط به ڪسی نگوئید چگونه سوار اسب قدرت شدید!!! افسوس... ڪه دیگر نه بر اعتمادها اعتقادیست و نه بر اعتقادها اعتمادی!
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
.: Weblog Themes By Pichak :.
