
شادگان ابتکار/فردی در کوچه دید دو کـودک بر سـر یک گردو با هم دعوا میکنند.
به خاطر یک گردو یکی زد چشـم دیگری را با چـوب کور کرد.
یکی را درد چشـم گرفت و دیگـری را ترس چشـم درآوردن .
گردو را روی زمین رها کردند و از محل دور شدند
طرف گردو را برداشت و شکست و دید، گردو از مغز تهی است،
شروع کرد به گریه کردن.
سوال کردند تو چرا گریه میکنی؟
گفت دو کودک از روی نادانی و حس کودکانه، بر سر گردویی دعوا می کردند که پوچ بود و مغز نداشت.
دنیا هـم همینه
مثل گـردویی بـدون مغز که بر سر آن می جنگیم و وقتی خسته شدیـم و آسیب به خـود و یا دیگران رسـاندیم و پیر شدیم، این چنین رها کرده و برای همیشه می رویم.
التماس تفکر
موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده
تاريخ : پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۹ | 17:24 | نویسنده : |
.: Weblog Themes By Pichak :.