درباره وب

«ما باید امروز، به سمت تغییر خودمان، به سوی الگوهایی که اسلام معیّن کرده است، پیش برویم باید خودمان را اصلاح کنیم، اخلاق خودمان را درست کنیم، خودمان را از لحاظ باطن، به خدا نزدیک کنیم. به عنوان یک فرد، مجاهدت شخصی بکنیم. آیات خدا را به دل خودمان بخوانیم و دل را به خدا نزدیک کنیم. این وظیفه ماست. مقام معظم رهبری
لینک دوستان
جستجوی وب
به دلیل در خواست بعضی از دوستان شادگانی این داستان را  مجددا  در صفحه اول  وب  نمایش  دادیم  ضمن اینکه  این داستان  واقعی  و  تمامی اسامی ان  به صورت مستعار می باشد

یکی ازدوستانم به نام  رضا که مغازه ی  مواد غذایی در شهر شادگان در اختیار دارد تعریف میکرد: در یکی  از  روزهای  سرد زمستانی  در مغازه ی خود نشسته  بودم که  از دور  یک  خانم  خوشتیپ ، زیبا  و  بسیار جذاب  دیدم  که داشت به سوی  محلی  که  ما    در آن هستیم  می  اومد... این خانم   به قدری زیبا  و  جذاب  بود  که  حتی  دیگر مغازه   داران   از  دیدن این  خانم   مات  و مبهوت شده اند ... این   خانم   آرام   آرام   به سوی مغازه ی من نزدیک میشد   تا اینکه   بعد از دیدن  من   ایستاد و لحظاتی  هم به  من خیره  شد...من هم به آن خانم زل زدم در دل  خود  غوغایی داشتم ، تپش  قلبم     زیاد  تر  شد ،در  ابرها سیر میکردم،   از  نگا ههایش  انرژی  میگرفتم، حس دوست  داشتنش در دلم  شعله ور شد در  یک کلام بگم   در  یک نگاه عاشقش   شدم  ...بدجور...  در همین افکار  بودم   که   صدایی  شنیدم  که میگفت   هی آقا کجایی؟؟؟   مگه نمی  شنویی؟؟   منم با دستپاچگی  گفتم   بله ...بله... خانم امری داشتین!!!!   گفت:  خواهشن دوتا لامپ  کم مصرف  بدین...  منم   با  خوشحالی  تمام گفتم  به  روی چشم خانم.... شما فقط امر بفرمایید...  منم سریع دوتا  لامپ  کم  مصرف  خوب ایرانی  توی  یک پلاستیک گذاشتم  و  بهش تحویل دادم ...   گفت چند  میشن؟؟ منم    گفتم   ۱۵ هزار تومان... اونم  قبول کرد...  ولی    متاسفانه تا  خواست پول  برام بشماره..... هرچی گشت کیف پولشو پیدا نکرد ...خانم  هم در کمال حجب و حیا گفت: آقا من واقعا شرمند ه ام  پول همراهم نیست ... من این لامپ ها را  پس میدم...منم  که  انگار این خانمو  از سالها پیش می شناختم گفتم خانم  این  حرفا چیه من و شما  که از  این حرفا نداریم !! کاشکی که همه ی خانم ها مثل شما بودن شما واقعا بی نظیرید!!! من  بدلیل دل پاکم بهش  گفتم  پول وثروتم فدای سرت !!! حاضرم بمیرم ولی ناراحتی  شما را نبینم!!!!  اونم   با  حالت خاصی گفت آقا؟؟؟گفتم جون آقا!!!  گفت : من   این  طوری  جنس  نمی  گیرم  در ضمن من اهل اینجا  نیستم و  احتمالا دیگه اینجا هم نیام...   ولی میتونم   بهتون شماره تلفن بدم  ...تا  بتونید   بامن    تماس  بگیرید   و   پولاتون   را  از  طریق  یکی  از  دوستانم براتون بفرستم  ...  منم  گفتم  اصلا تلفن نمیگیرم !!!!!......لحظاتی هر  دو به فکر فرو رفتیم... بعد خانمه گفت آقا من به شما آدرس  میدم   فردا   بعد  از ظهر  ساعت ۶ توی  خونه  منتظر شما خواهیم  موند  تا    همه ی  حساب   شما   را  بدهم، آخه  من  به شما مدیونم ... من  با   این  حرفش   به  فکر  فرو   رفتم، نمیدونستم باید  چکار  کنم    و  چه  تصمیمی  بگیرم   آخه  از   یک   طرف   عشق   پاکم  و  از  یک  طرف   پول جنس  مغاز ه ام....در  همین حال از  خانم  پرسیدم ، خانم عزیز شما منو  می شناسید؟؟؟؟ ایشون با دستپاچگی زیاد گفتن: ب...ب...نه...نه اصلا شما را نمی شناسم...  دوباره به فکر فرو رفتم.... تصمیم گیری   سخت بود !!!!   ولی  در  نهایت  من    تصمیم  خودم  را  گرفتم ،  گفتم  خانم ... باشه... قبول ... آدرس خونه را بدین....اون هم خود را  خیلی  بی تفاوت نشان میداد  منم در درونم  احساس عجیبی داشتم  نمیدونم  چه حسی بوده   و لی هرچی  بوده انتهایش عشق بود ...عشق  رسیدن به معشوقم!!!خلاصه آدرس خونه را گرفتم ...  روز  قرار فرا رسید من بر خلاف روز های قبل جنب و جوش خاصی داشتم برای لحظه دیدار ،لحظه شماری میکردم!!! ساعت ۶ بود !!!  منطقه  س  بود، خیابان  شهید  م وکوچه  ظ  رسیدم ، درب منزل و پلاک  هم دقیقا همان  چیزی بود که توی  برگه برام نوشته بود... درب خانه را  زدم ...اما هرچی  در میزدم کسی  به استقبالم نیومد  تا اینکه  احساس کردم  درب نیمه باز است... حسی داشتم که میگفت رضا مردانگی به خرج بده و برو تو این حق توست  حداقل اینکه تو دنبال پول لامپ ها اومدی نه چیز دیگه یی!!! منم دل به دریا زدم   دو  دستی  در  را باز کردم  و رفتم  داخل خونه!!! خونه  واقعا  تاریک و ترسناک بوده  هیچ چیزی نمی دیدم  یه دفعه  صدای بستن در   را شنیدم ...بعد گفتم ایییییییییینجاکسسسسییی نننننیست... من صدایی نشنیدم ... اینبار با صدای بلند تری گفتم خانم محترم  من دنبال پول  لامپ ها اومدم پ کجایی؟؟؟!!! این بار  صدایی شنیدم که میگفت   رضا  اومدی!!!!  خیلی خوش اومدی!!! اونو  شناختم. همون خانم بود.. ولی اون اسمم را از کجامی شناخت!!! خیلی عجیب بود... گفتم خانم شما منو می شناسید؟؟؟ اون  در جواب گفت  وای امروزچه روز خوبیست ... رضا امروز روز مرگ توست  و روز  انتقام من خواهد بود... اینبار گفت رضا لحظه مرگت فرا رسید!!!! منم گفتم خانم جریان چیه  میشه بگید چی شده... با حالت گریه و التماس گفت  رضا چرا نزاشتی سعید با من ازدواج کنه  مگه من در حق تو چه کردم ... تو... زندگیم، عشقم ،هستی ام  تو همچیم را به باد دادی رضا!!! منم تو فکر فرو رفته بودم... حالا یادم  اومد این جریان ۱۰ سال پیش بود... و این خانم  اسمش  مریم بود...راست میگفت من نزاشتم  سعید با اون ازدواج کنه، سعید یکی از بهترین دوستام  و یکی از با ایمان ترین  فرد محله مون بود  سعید منو  همراز خود میدونست و هر اتفاقی که  در  زندگیش می افتاد به من میگفت  و وقتی فهمیدم میخواد با مریم ازدواج کنه  بهش گفتم  سعید اگه  منو قبول داری با این دختر ازدواج نکن  همینو گفتم بدون  هیچ دلیلی ... واقعیت نمیدونم چرا نزاشتم با هاش ازدواج کنه  شاید به دوستم سعید حسودیم شد...اما  حالا سعید  بعد ازدواج با دختر خاله اش صاحب دوتا بچه است و در شاهین شهر زندگی میکند ولی مریم  بعد از یک ازدواج  ناموفق یک  زن مطلقه شده بود ...و حالا  اومده بود که انتقام بگیرد...در همین لحظه مریم  اسلحه را بیرون میکشد و آن رابه سوی من نشانه میکنه  ... من ایستاده نگاه میکردم  لحظات سختی بود مرگ را از نزدیک  دیدم... با زندگی خداحافظی کردم ...چشم هایم را بستم...در همین لحظه  اسلحه ازدست مریم افتاد و  با گریه گفت رضا بخاطر خدا بخشیدمت ...واکنون بعداز ۲سال از این ماجرا تا الان هیچکس از این قضیه بویی نبرده ..و در حال حاضر من در کنار مریم با یک پسر ۵ ماهه زندگی بسیار خوب و  آرامی را تجربه میکنیم --- پایان داستان   ۱/اسفند/۹۱ به قلم مدیر وب


موضوعات مرتبط: داستانهای آموزنده

تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ | 22:50 | نویسنده : |