باید حروف را بخوانم ؛ نه با چشم که با دست ، با دل ، با عشق . خستگی را نمی شناسم . ناامید نمی شوم . باید بشناسم ، بخوانم و بیاموزم . باز هم دستانم را بر کاغذ می کشم و می خوانم : مادر ، عشق ، میهن و…
هر چند جز سیاهی ندیده ام ، دریا و کوه دشت را ندیده ام ؛ طلوع و غروب خورشید و تابش مهتاب برایم نا آشناست . امّا دستانم و احساسم به کمکم می آیند . باید دنیای پیرامون خود را با چشم دل ببینم .
می خواهم تیرگی را کنار بزنم . سرانگشتانم باید مرا یاری دهد تا خطوط چهره ی مادر و دستان زحمتکش پدر را ببینم. باید از صداها ، چهره ها را به خاطر بیاورم و در پشت صداها ، قلب های پر از عاطفه را بجویم .
با چشمان بی نور هم می توان مهر ورزیدن را تجربه کرد . می توان خطا را از صواب تشخیص داد . با همین چشمان بی نور می توان در جویبار لحظه ها جاری شد و شور زندگی را احساس کرد .
می خواهم هر گاه زمین می خورم ، اشک های مادر را از روی گونه هایش پاک کنم و هر گاه پدر موانع را از سر راهم برمی دارد ، دستان مهربان او را بوسه باران کنم .
اگر چه دنیای پیرامونم تاریک است امّا می خواهم در این دنیای تاریک ، چراغی از امید برافروزم تا روی پای خود حرکت کنم . با عصایی سفید و قلبی پر از امید راه را در تاریکی ها بجویم . اگر بلغزم ؛ اگر به زمین بخورم ؛ امّا باز برمی خیزم . بعد از هر افتادن ، ایستادگی را تجربه می کنم . می خواهم آنقدر روی پای خود باشم ، تا توانایی ام را باور کنند . از افتادن ها ، لغزش ها و تاریکی ها رنج نمی برم امّا اگر باورم نکنند ، رنج می برم . افتادن و برخاستن بخشی از زندگی انسان هاست . تجاربی که از آن ها نصیبمان می شود ، ارزشمند است . هر افتادنی و هر لغزشی برای من درس زندگیست . درس هایی که در این دنیای تاریک می آموزم ، مرا به انسان ها پیوند می دهد . لحظه های دشوار در زندگی من ، زمین خوردن نیست ، دشواری برای من ، زندگی در میان مردمی است که باورت ندارند ، که ترا نمی بینند . من با چشم لامسه دنیای پیرامون خود را می شناسم و رفتارهای سرشار از عاطفه را احساس می کنم .رفتار مهربانانه را بر رفتار ترحم آمیز ترجیح می دهم و آزادگی را می ستایم .
می خواهم با کمک احساسم و با چشم دل وسعت آسمان ، لطافت باران و سبزی دشت ها را ببینم . می خواهم با صدای رود و نوازش نسیم همراه شوم و در همین دنیای تاریک ، آسمان را آبی ، دشت را سبز و رود را پرخروش ببینم .
باید با انگشتانم آن قدر الف ، ب ، پ بخوانم تا بتوانم واژه های مادر ، امید ، عشق و هزاران واژه ی دیگر را بنویسم . دست های پر احساس معنای صداقت ، ایمان ، مهربانی و نجابت را در دل واژه ها می یابند .
اگرچه گذشتن از جاده های تاریک دشوارست و سختی های راه ملال آور امّا قلبی که با نور امید روشن گشته است ، ظلمت را کنار می زند . قلب های روشن ، از تاریکی ها هراسی ندارند . تنها عصای سفید نیست که راه را برایم آسان می کند . عصای من با امید حرکت می کند . با این عصا ، دنیای من تاریک نیست . من روشنی های راه را از دور می بینم .
موضوعات مرتبط: اخبار مدارس استثنایی
.: Weblog Themes By Pichak :.