شادگان ابتکار
 
به نام خداوندی که داشتن او جبران همه نداشته های من است     


شخصی گرسنه بود برایش کلم آوردند.

اولین بار بود که کلم می‌دید.

با خود گفت: حتما میوه‌ای درون این برگها است.

اولین برگش را کند تا به میوه برسد،

اما زیرش به برگ دیگری رسید و زیر آن برگ یک برگ دیگر وووووو . . .

با خودش گفت: حتماً میوه‌ی ارزشمندی است که اینگونه در لفافه‌اش نهاده‌اند . . . !

گرسنگی‌اش افزون شد و با ولع بیشتر برگها را می‌کَند و دور می‌ریخت.

وقتی برگها تمام شدند متوجه شد میوه‌ای در کار نبود.

آن زمان بود که دانست

کلم، مجموعه‌ای از همین برگهاست...

به خاطر بسپاریم که زندگی میوه‌ای مثل همین کلم است.

ما روزهای زندگی را تند تند ورق می‌زنیم و فکر می‌کنیم چیزی آن طرف روزها پنهان شده که باید هرچه زودتر به آن برسیم.

درحالی که همین روزها آن چیزی است که باید دریابیم و درکش کنیم . . .

و چقدر دیر می فهمیم که بیشتر غصه‌هایی که خوردیم،

نه خوردنی و نه پوشیدنی بود،

فقط دور ریختنی بود . . . !

زندگی ، همین روزهایی است که منتظر گذشتنش هستیم بنابراین قدر فرصت ها را ثانیه به ثانیه و ذره به ذره باید دانست.‌


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۵ توسط محمدی مجد
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک